تبليغاتX
.::نامه امین::.
(محمد رسول الله)


گوشه ای از سيره پيامبر(ص)



نوزادى را براى دعا يا نامگذارى نزد پيامبر صلى الله عليه وآله آوردند. نوزاد دامن حضرت را نجس كرد، مادر كودك و اطرافيان به شدت ناراحت شدند، اما پيامبر فرمود: آزادش بگذاريد، من لباس خود را مى‏شويم امّا فرياد شما باعث مى‏شود كه اين كودك بى گناه بترسد.

پيامبر صلى الله عليه وآله به اطفال سلام مى‏كرد و نام اطفال و كودكان را محترمانه مى‏برد.

درباره دختران سفارش بيشترى مى‏فرمود و در نزد او ارزش دادن به زن كارى پسنديده بود. آن هم در دورانى كه تولد دختر سبب عصبانيّت پدران مى‏شد تا آنجا كه از شدّت بغض رنگشان سياه مى‏گشت: «واذا بشّر احدهم بالانثى ظلّ وجهه مسودّاً و هو كظيم»(1)
در زمانى كه داشتن دختر ننگ بود، پيامبر صلى الله عليه وآله مى‏فرمود: بهترين فرزندان شما دخترانند و علامت خوش قدمى زن آن است كه اوّلين فرزندش دختر باشد.(2)

يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه وآله در خدمت آن حضرت نشسته بود كه به او خبر دادند: همسر شما دختر آورده است، او ناراحت شد. پيامبر صلى الله عليه وآله كه اين منظره را ديد فرمود: زمين، جايگاه او و آسمان، سايه‏بان او و روزى او هم با خداست، پس چرا تو ناراحت شدى؟ او همچون گلى است خوشبو كه از آن استفاده مى‏كنى.(3)
فردى در محضر پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله گفت: من هرگز كودك خود را نبوسيده‏ام. پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: اين علامت قساوت و سياهي قلب توست.

بعد از جنگ موته، در حالى كه فرزندان جعفر طيّار را بر مركب خود سوار نموده بود، به استقبال سپاه اسلام رفت . سپس وارد مسجد شد و بالاى منبر رفت و در حالى كه فرزندان جعفر روى پلّه‏هاى منبر بودند، در فضيلت جعفر سخنرانى فرمود. پس از آن نيز آنها را روى زانوى خود نشاند و دست نوازش بر سرشان كشيد.(4)

امام صادق‏عليه السلام فرمود: يك بار پيامبر دو ركعت آخر نماز ظهر را بدون انجام مستحبات، به سرعت خواند. مردم پرسيدند: يا رسول اللّه چه كارى پيش آمد؟ فرمود: مگر گريه كودك را نشنيديد.(5)

روزى پيامبر يكى از سجده هايش را خيلى طول داد. بعد از نماز برخى گفتند: يا رسول اللّه! گمان كرديم وحى نازل شده است. فرمود: فرزندم حسن، در حال سجده بر دوشم سوار شد، صبر كردم او از شانه‏ام فرود آيد.

هرگاه حسن وحسين‏ (عليهما السلام) بر پيامبر وارد مى‏شدند، حضرت از جا برمى‏خاست وآنان را در آغوش مى‏گرفت وبردوش خود سوار مى‏كرد.(6)


--------------------------------------------
1) سوره نحل، آيه 58 .
2) مستدرك‏الوسائل، ج‏2، ص‏614 - 615.
3) وسائل‏الشيعه، ج‏15، ص‏101.
4) سيره حلبى، ج 3، ص‏68.
5) كافى، ج‏6 ،ص 48.
6) اخلاق نبوى به نقل از بحارالانوار، ج‏43، ص 285.
7) سنن النبىّ, ص 53 و 67.


پي نوشت :
سيره پيامبر‏, محسن قرائتي               by:www.namehamin.blogfa.com 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 0:11  توسط محسن مهدوی  | 

مقايسه‌اي ميان اسلام و مسيحيت



تولستوی       مترجم:عطا ابراهيمی راد
اين مقاله پاسخ نامه‌اي است که مادري براي تولستوي نوشته و از مسلمان شدن فرزندانش با وي مشورت کرده است.
نامه‌اي به تولستوي
استاد بزرگ دوست داشتني آقاي لئو تولستوي!
در ابتداي نامه به دليل اتلاف وقت با ارزش شما و همين طور مشغول كردنتان براي مطالعه اين نامه معذرت مي‌خواهم .
مي‌دانم كه انسان‌هاي بسياري زيادي همانند من از شما سؤالاتي مي‌كنند و به رغم اين كه به موضوع فوق كاملا اشراف دارم من نيز وقت شما را گرفته و پرسش خود را مطرح مي‌كنم. دليل اين پرسش آن است كه زندگي پرافراز و نشيب در برابر من مسئله را قرار داده است كه از حل آن ناتوانم.
من به طور خلاصه آن چه را از شما مي‌خواهم توضيح مي‌دهم.

من زني 50 ساله و مادر سه فرزندم. همسر من مردي مسلمان است اما عقد و ازدواج ما مطابق آداب و آيين اسلام جاري نشده است و طبق قوانين موجود به صورت قانوني زن و شوهر مي‌باشيم. فرزندان مشترك ما پيرو دين مسيح هستند. دخترم 13 سال دارد،‌ يكي از پسرهايم 23 سال و در انستيتوي تكنولوژي پترزبورگ تحصيل مي‌كند. پسر ديگرم 22 ساله است و در مدرسه نظامي آلكسيو، مسكو در حال گذراندن دروس است. پسرانم براي گرويدن به دين پدري خود از من اجازه مي‌خواهند. من چه مي‌توانم بكنم؟ مي‌دانم طبق قوانين جديد مملكت اين امر،‌ ممكن است و از سويي رفتار دولت را نسبت به خارجياني همچون ما به خوبي مي‌دانم. اين انديشة پسرانم به دلايل كوچك و يا درگيري‌هاي خانوادگي نيست. از طرفي دلايل مالي و نيز رسيدن به مقاماتي در جاهايي نيز سبب اين انديشه در آن‌ها نشده است. وليكن چيزي كه بسيار نمايان است آن كه آنان به دليل تاتار بودنشان مي‌خواهند به مردم خود كه همواره در تاريكي و جهالت بوده‌اند ياري كنند. به نظر آنها اگر بخواهند با مردم خود همپا و برابر باشند بايدمسئله ديني خود را حل كرده و مانند آنها مسلمان باشند. اما هراس من اين جا شروع مي‌شود، زيرا مي‌ترسم با تفكري كه دارم براي آنها الگويي غلط باشم. با اين درد روزها و شب‌ها را مي‌گذارنم. آه!‌اي كاش مي‌توانستم دردهايي را كه در زندگي كشيده ام براي شما بيان كنم... من مادري هستم كه ديوانه وار فرزندان خود را دوست دارد و هم اينك كه براي شما نامه مي‌نويسم چشمانم پر از اشك است. كم كم دارم عقل خودم را از دست مي‌دهم و چاره‌اي به غير از نوشتن به شما پيدا نكرده ام. فقط شما هستيد كه با ذكاوت و دانش خود مي‌توانيد راهگشاي اين مشكل ما باشيد. با همه اين‌ها اين درد من مي‌تواند براي شما بسيار معمولي و ساده باشد. ولي باور كنيد حتي عنوان اين درد به من اضطرابي بيش از اندازه مي‌دهد.

آقاي تولستوي شما در هيچ برهه‌اي از زندگي به اشخاصي مانند ما كه انسان‌هايي كوچك هستيم پشت نكرده ايد و همواره توصيه‌هاي خود را بدرقه اشخاصي مانند ما كرده ايد. به اين دليل كه براي من بسيار روشن است از فكر خود مددگرفته و جسارت آن را يافتم تا براي شما بنويسم. مرا با سخنان تسلي دهنده خود آرام كنيد. بسيار معذرت مي‌خواهم كه وقت گران بهاي شما را گرفتم و باور كنيد كه اين را تنها به خاطر عشق مادري نسبت به فرزندانم انجام داده ام.

كسي كه با تمام قلبش به شما ايمان دارد
يلنا يفسيموونا وكيلاوا


* پاسخ تولستوي
تولستوي در تاريخ 15 مارچ 1909 در پاسخ به نامه ياسنايا پوليان چنين مي‌گويد:
به خانم يلنا يفسيماونا (واكيلاوا)
لازم است كه از تمايل پسران شما مبني بر كمك به مردم تاتار در اين جا تشكر و تقدير بسيار كرد. در امتداد و به موازات اين خواست انساني گرايش آنها به دين اسلام و تابعيت از آئين محمدي نيز بسيار ضروري است. نبايد فراموش كرد با اين كه دولت آزادي دين را براي مردم روا داشته است و اينك از هيچ كس بابت گرايشش به دين سؤال و يا مؤاخذه‌اي انجام نمي شود، ولي آنان كه به دين اسلام منسوب هستند بايد خود در مورد آئين و قوانين و آداب دين دانستني‌هاي خود را منتقل كنند. در همين رابطه بايد گفت پسران شما كه از دين قبلي خود يعني مسيحيت دست كشيده‌اند و دين خود را عوض كرده، مسلمان شده‌اند مجبور به ارائه دلايلي به ديگران نيستند و اين خواست منطقي و خصوصي آنهاست و مسئله‌اي است بين آنها و خداي ايشان. اين ضروري است كه نبايد احساس شرم و يا گناه در مورد اين انتخاب به خود راه دهند. در اين مورد من هم هيچ نمي توانم گفت و اين كه پسران شما به حكومت در مورد تفويض دينشان خبري مي‌دهند و يا نه و آيا اين ضروري است و يا نه نمي توانم چيزي بيان كنم.
در مورد اين كه دين اسلام و تعليمات محمدي در مقابل مسيحيت بسيار با ارزش تر و داراي مقامي والاتر است و خصوصيات بيشتري دارد و اين كه فرزندان شما در راه اين تفكر آسماني خدمت مي‌كنند با تمام قلبم با آنها بوده هم فكر و به آنها تبريك مي‌گويم.

هم اينك كسي كه اين سطور را براي شما مي‌نويسد يك مسيحي است و با اين كه به تعليمات مسيحيت سالها بسيار مشكل است بايد بگويم كه دين اسلام و تعليمات محمدي با تمام خصوصياتش و آن چنان كه در ظاهر ديده مي‌شود بسيار بسيار از مسيحيت كاملتر و باارزشتر مي‌باشد. حداقل خصوصيات ظاهري دين اسلام با مسيحيت اصلا قابل قياس نيست. اگر بر فرض مثال براي هر انساني اين امكان وجود داشت كه در ميان دو دين اسلام و مسيحيت يكي را برگزيند و خداي خود را با آن دين پرستش نمايد. بايد ابتدا فكر مي‌كرديم كه پرستش كليسا،‌ ايمان به حضرت مريم و پرستش او، پرستش غير مسيح و ايمان به خداوند همه با هم امكان ندارد و اين چندگانگي در پرستش مخالف دين توحيدي است. در صورتي كه در مقابل آن دين اسلام وجود دارد كه در آن تنها پرستش خدا است و بس و همين دليل است كه دين اسلام را نسبت به مسيحيت برتر مي‌كند و هر انساني كه عقل سليم و هوش نيكو دارد در اين انتخاب حتما بايد اسلام را برگزيند نه دين ديگري را.
براي فرد فرد آدم‌ها كه در دنيا زندگي مي‌كنند دين وظيفه‌اي دارد و با آن شعور ديني است كه انسان‌ها رشد بيشتري مي‌كنند و مانند هر آنچه در زندگي مي‌بينيم آدم‌ها نيز بلوغ خود را بايد مديون دين بدانند.

براي آن كه دين بتواند اين تكامل را راحت تر و سريع تر انجام دهد، بايد دين هرچه ساده‌تر و با زباني باشد كه همه بتوانند آن را بفهمند از زمان‌هاي گذشته و قديم تا امروز وظيفه فليسوفان و مفسران و عالمان ديني اين بوده است كه اساسي را كه در دين‌ها توسط خداوند بنا شده با زندگي روزمره و يا مسائل روز همراه نمايند. در موازات اين سخن است كه مثلا دركتاب‌هاي هندوها و يا بعدها در تورات موسي و تعاليم بودا،‌ كنفسيوس،‌ مسيحيت و اسلام درس‌ها و يا تعاليمي داده شده است. اين‌ها همه دين را از معناي ظاهري آن جدا كرده و به انديشه‌هاي عميق ولي ساده تبديل كرده اند،‌ البته مبلغان و يا خدمتگزارن اديان مسئوليتي بسيار بزرگ برگردن داشته اند، در تاريخ مبلغاني بوده‌اند كه براي هر ديني تلاش بسيار در نشان دادن حقيقت، همچون شفافيت و عمق و سادگي داشته‌اند و بر عكس نيز ديده شده كه اين حرف‌ها تنها براي منافع شخصي و يا قومي بوده است. ولي هيچ گاه نبايد فراموش كرد كه اگر مبلغ ديني در راه آن دين اشتباه مي‌كند و يا خلافي از او سر مي‌زند اين نشانه آن است كه تمام گفتار و يا كردار و پندار او غلط و اگر معتقد به تفكري باشيم معناي آن اين است كه چيزي را نبايد واقعيت دانست و بدان باور داشت و همان است كه سبب مي‌شود ديدن و درك واقعيت بسيار بسيار دشوار شود.

گرچه تحريفاتي كه در دين‌ها شده است ادامه دارد،‌ انتقادات نيز بر آنها بيشتر وارد مي‌شود در مقابل اين اعتراضات و انتقادات و تحريفات كساني كه ساكت نشسته‌اند زيادتر مي‌شوند. در نتيجه كشف و اثبات حقيقت از ناحيه خدمتگزاران دين سخت تر مي‌شود. به همين دليل است كه در دين‌هاي قديمي و باستاني معجزات بسيار زيادند. بيشتر از همه اين معجزات را مي‌توان در دين سامي‌ها و بعد از آن در يهوديت و كم تر از آن در آيين بودا و تعليمات كنفسيوس و آئين‌هاي تائوئيزم و كم تر از اين‌ها در مسيحيت و باز كم تر در دين آخر يعني دين اسلام جست. دليل ديگر براي بهتر بودند اسلام نيز شايد همين است.

از اين‌ها كه بگذريم، دين اسلام دور از مسايل غير طبيعي است. در رأس آن حضرت محمد (ص) وجود دارد كه در تعليمات خود اساس تمام اديان مقدس را در خود دارد و با خيلي از حقايق دين مسيحيت نيز همگامي و نزديكي دارد. زيرا پايه اديان الهي خداست. تعاليم اديان نيز در جهت تشويق انسان‌ها در ايمان به خداست. بنابر اين آنچه اين تبليغ و وظيفه را بهتر به انجام برساند احترام بيشتري خواهد داشت و آن دين اسلام است.

مرا ببخشيد كه اين چنين مفصل و طولاني مي‌نويسم،‌ دليل آن است كه شما عقايد مرا دانسته و آن‌ها را به پسران خود منتقل كرده و آنها را در مسير تعالي راهبر باشيد. ماهيت اصلي دين حقايق است، حقايقي كه بر تاريكي‌ها پرتو افكنده و زيباترين كاري كه انسان‌ها مي‌توانند انجام دهند ايمان به اين حقايق و در كل به دين است. اگر فرزندان شما وظايف خويش را همانند وظيفه‌اي انساني و خانوادگي انجام دهند زندگي پر از آرامش و نيكويي مي‌شود.

اينجانب نمي‌دانم كه فرزندان شما دانش و دانستني‌هاي مربوط به اديان و به خصوص اسلام را تا حدي مي‌دانند و يا اصلا اطلاعي از آن ندارند. جواب اين پرسش هرچه باشد فرقي نمي كند، زيرا كتاب‌ها و منابعي هست كه به فرزندان شما در هر چه بهتر شناختن اديان و خصوصا اسلام ياري خواهد رساند. ولي فراموش نكنيم كه بعضي از روش‌ها وجود دارند كه با نام اسلام و يا دين آمادگي كامل دارند تا انسان‌ها را به راه‌هاي غلط رهنمون شوند،‌ از اين‌ها مثلا يكي بهائيت است كه ابتدا با نام اسلام در ايران ظهور كرده و بعدها به سرزمين‌هاي آسياي صغير آمده است و در آن جا بازوهاي خود را تقويت نموده. بهائيت از نام بهاء الله كه در عكا زندگي مي‌كند گرفته شده است. اين ديدن در ايران در سالهاي 1817-1892 توسط ميرزا حسين علي به وجود آمده است. اين شخص در سال 1863 در بغداد و قبل از آن در تبريز ادعاي پيغمبري و نبوت كرده است و به همين واسطه دولت ايران او را تبعيد و او در امپراتوري عثماني به زندگي خويش ادامه داده است. بعد از مرگ او پسرش عبد البهاء‌ادامه دهنده راه پدر شده است. طريقت بهائيت بعدها تلاش كرده به صورت دين خود را نشان دهد. بهائيت از يهوديت و مسيحيت نيز نكته‌هايي را در بر گرفته است. بهائيان سعي مي‌كنند درروز سه بار نماز بخوانند. كعبه را به عنوان قبله قبول ندارند و جايي را كه بهاء الله در آن ساكن است به عنوان قبله پذيرفته اند. دو كتاب مقدس دارندكه به آنها اقتدا مي‌كنند. يكي بيان و ديگري كتاب اقدس است. اين باور،‌ باطل است و از طرف كسي نبايد مورد پذيرش قرار گيرد.

دين ديگري كه از آن به نام اسلام بايد دوري كرد، آييني است كه ابتدا در شهر كازان ظهور كرده است و مريدان و طرفداران آن خود را «واسيوويچ»‌ها نام نهاده‌اند يعني قشون خداوند. اين‌ها نيز در ابتدا خواسته‌اند باورهاي خويش را در قالب‌هاي انساني و باور به دوستي بنا كنند اما با اين تصورات و باورها دشمني كرده‌اند و پيروي از آنها با هر نامي چون اسلام و يا دين ديگر خطاست.

اگر افكار من حداقل موجب ناديده گرفتن ايده‌هاي غلط باشد خيلي خوشحال مي‌شوم و در خاتمه از شما و يا فرزندان تان خواهش مي‌كنم مرا در جريان فعاليت‌هاي خود قرار داده، بدين وسيله مرا ممنون و خوشحال نماييد.
لئوتولستوي



Powerd By:www.monadi.com


پي نوشت :
کتابخانه تاريخ اسلام و ايران


+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 0:1  توسط محسن مهدوی  | 

بيماري رسول خدا ( ص )



رسول خدا ( ص ) پس از مراجعت از سفر حجه الوداع درصدد تهيه لشكري عظيم برآمد تا روانة روم كند . فرماندهي لشكر مزبور را به اسامه واگذار كرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را مأمور كرد تا تحت فرماندهي اسامه در اين جنگ شركت كنند .
اسامه در آن روز حدود بيست سال بيشتر نداشت و همين موضوع براي برخي از پيرمردان و كارآزمودگاني كه مأمور شده بودند تحت فرماندهي او به جنگ بروند گران مي آمد ، از اين رو در كار رفتن به دنبال لشكر تعلل مي كردند .
در اين خلال رسول خدا ( ص ) بيمار شد و در بستر افتاد ، اما با اين حال وقتي مطلع شد كه مردم از رفتن به دنبال لشكر تعلل مي كنند با همان حالت بيماري و تب و سردرد شديد كه داشت دستمالي به سر خود بست و از خانه به مسجد آمد و به منبر رفته فرمود :
« اي مردم فرماندهي اسامه را بپذيريد كه سوگند به جان خودم اگر ( اكنون ) دربارة فرماندهي او مناقشه مي كنيد پيش از اين نيز دربارة فرماندهي پدرش حرفها زديد ، ولي او شايسته و لايق فرماندهي است چنانكه پدرش نيز لايق اين مقام بود . »
اسامه در صدد حركت بود كه پيك ام ايمن آمد كه حال پيغمبر سخت شده و مرگ آن حضرت نزديك شده و بدين ترتيب اسامه و همراهانش توقف كردند .
سخنان پيغمبر ( ص ) و رفتار آن حضرت در روزهاي آخر عمر همه حكايت از اين داشت كه مرگ خود را نزديك مي داند و با گفتار و كردار از مرگ خود خبر مي دهد .
حال پيغمبر روز به روز بدتر مي شد و حضرت براي اينكه تب و حرارت بدنش تخفيف يابد و بتواند براي وداع با مردم به مسجد برود دستور داد هفت مشك آب از چاه هاي مختلف مدينه بكشند و بر بدنش بريزند ، سپس دستمالي بر سر بسته و در حالي كه يك دست روي شانة اميرالمؤمنين ( ع ) و دست ديگرش را بر شانه فضل بن عباس گذارده بود به مسجد آمد و بر منبر رفته فرمود :
« اي گروه مردم نزديك است كه من از ميان شما بروم پس هر كس امانتي پيش من دارد بيايد تا به او بپردازم و هر كس به من وام و قرضي داده مرا آگاه كند . اي مردم ميان خدا و بندگان چيزي نيست كه سبب وصول خير يا دفع شري شود جز عمل و كردار ، سوگند بدانكه مرا به حق به نبوت برانگيخته ، رهايي ندهد كسي را جز عمل نيك و رحمت پروردگار و من كه پيغمبر اويم اگر نافرماني او را بكنم هر آينه به دوزخ مي افتم ! بار خدايا آيا ابلاغ كردم !؟‌ »
آن گاه از منبر فرود آمده نماز كوتاهي با مردم خواند سپس به خانة ام سلمه رفت و يك روز يا دو روز در اتاق ام سلمه بود ، سپس عايشه پيش ام سلمه آمد و از او درخواست كرد آن حضرت را به اتاق خود ببرد و پرستاري آن حضرت را خود به عهده گيرد . همسران ديگر آن حضرت نيز با اين پيشنهاد موافقت كرده و حضرت را به اتاق عايشه بردند .
چون روز ديگر شد حال پيغمبر سخت شد و ازحال رفت و ملاقات با آن حضرت ممنوع گرديد . چون به حال آمد فرمود : « برادر و يار مرا پيش من آريد » و دوباره از حال رفت . ام سلمه برخاست و گفت : علي را نزدش بياوريد كه جز او را نمي خواهد ، از اين رو به نزد علي ( ع ) رفته او را كنار بستر آن حضرت آوردند . چون چشمش به علي افتاد اشاره كرد و علي پيش رفت و سر خود را روي سينة پيغمبر ( ص ) خم كرد .
رسول خدا ( ص ) زماني طولاني با او به طور خصوصي و در گوشي سخن گفت و در اين وقت دوباره از حال رفت . علي ( ع ) نيز برخاست و گوشه اي نشست . سپس از اتاق آن حضرت خارج شد . چون از علي ( ع ) پرسيدند : « پيغمبر با تو چه گفت ؟ » فرمود :
« هزار باب علم به من آموخت كه هر بابي هزار باب ديگر را بر من گشود . به چيزي مرا وصيت كرد كه ان شاءالله تعالي بدان عمل خواهم كرد . »
و چون حالت احتضار و هنگام رحلتش فرا رسيد به علي ( ع ) فرمود :
« اي علي سر مرا در دامن خود گير كه امر خدا آمد و چون جانم بيرون رفت آن را به دست خود بگير و به روي خود بكش ، آن گاه مرا رو به قبله كن و كار غسل و نماز و كفن مرا به عهده بگير و تا هنگام دفن از من جدا مشو » .
و بدين ترتيب علي ( ع ) سر آن حضرت را به دامن گرفت و پيغمبر از حال رفت .
رحلت رسول خدا ( ص ) در روز دوشنبه بيست و هفتم ماه صفر اتفاق افتاد ، و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شريف آن حضرت گذشته بود . علي ( ع ) جنازه را غسل داد و حنوط و كفن كرد . سپس به تنهايي بر او نماز خواند ،‌ آن گاه از خانه بيرون آمده و رو به مردم كرد و گفت :
- « همانا پيغمبر در زندگي و پس از مرگ امام و پيشواي ماست اكنون دسته دسته بياييد و بر او نماز بخوانيد . »
در همان اتاقي كه پيغمبر از دنيا رفته بود قبري حفر كرده و همانجا آن حضرت را دفن كردند . سپس اميرالمؤمنين علي ( ع ) داخل قبر شد و بند كفن را از طرف سر باز كرد و گونة مباك رسول خدا ( ص ) را روي خاك نهاد و لحد چيده خاك روي قبر ريختند و بدين ترتيب با يك دنيا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا ( ص ) را در خاك دفن كردند . (1)


پي نوشت :
(1) به نقل از كتاب خلاصه زندگاني حضرت محمد(ص)
تاليف:سيد هاشم رسولي محلاتي
تلخيص:محمدرضا جوادي


+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 0:17  توسط محسن مهدوی  | 

آخرين وصاياي رسول‏ خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله

مسلم اين است كه پيامبر اكرم(ص) در حضور مسلمانان، اميرمؤمنان را وصى خود قرار داده و على(ع) نيز اين وصايت را پذيرفته است و عهد كرده است كه به آنچه رسول خدا(ص) مى‏فرمايد عمل نمايد. اميرمؤمنان(ع) در اين باره مى‏فرمايد: وقتى رسول خدا(ص) در مريضى آخر خود در بستر بيمارى افتاده بود، من سر مبارك وى را بر روى سينه خود نهاده بودم و سراى حضرت(ص) انباشته از مهاجر و انصار بود و عباس عموى پيامبر(ص) رو به روى او نشسته بود و رسول خدا(ص) زمانى به هوش مى‏آمد و زمانى از هوش مى‏رفت. اندكى كه حال آن جناب بهتر شد، خطاب به عباس فرمود:« اى عباس، اى عموى پيامبر(ص)! وصيت مرا در مورد فرزندانم و همسرانم قبول كن و قرض هاى مرا ادا نما و وعده‏هايى كه به مردم داده‏ام به جاى آور و چنان كن كه بر ذمه من چيزى نماند.»

عباس عرض كرد:«اى رسول خدا(ص) من پيرمردى هستم كه فرزندان و عيال بسيار دارم و دارايى و اموال من اندك است [چگونه وصيت تو را بپذيرم و به وعده‏هايت عمل كنم] در حالى كه تو از ابر پر باران و نسيم رها شده بخشنده ‏تر بودى [و وعده‏هاى بسيار داده‏اى] خوب است از من درگذرى و اين وظيفه بر دوش كسى نهى كه توانايى بيشترى دارد!»

رسول خدا(ص) فرمود:« آگاه باش كه اينك وصيت‏ خود را به كسى خواهم گفت كه آن را مى‏پذيرد و حق آن را ادا مى‏نمايد و او كسى است كه اين سخنان را كه تو گفتى نخواهد گفت! يا على(ع) بدان كه اين حق توست و احدى نبايد در اين امر با تو ستيزه كند، اكنون وصيت مرا بپذير و آنچه به مردمان وعده داده‏ام به جاى ‏آر و قرض مرا ادا كن. يا على(ع) پس از من امر خاندانم به دست توست و پيام مرا به كسانى كه پس از من مى‏آيند برسان.»

اميرمؤمنان(ع) گويد:« من وقتى ديدم كه رسول خدا(ص) از مرگ خود سخن مى‏گويد، قلبم لرزيد و به خاطر آن به گريه درآمدم و نتوانستم كه درخواست پيامبر(ص) را با سخنى پاسخ گويم.»

پيامبر اكرم(ص) دوباره فرمود:« يا على آيا وصيت من را قبول مى‏كنى!؟» و من در حالتى كه گريه گلويم را مى‏فشرد و كلمات را نمى‏توانستم به درستى ادا نمايم، گفتم:

آرى اى رسول خدا(ص)! آن گاه رو به بلال كرد و گفت: اى بلال! كلاهخُود و زره و پرچم مرا كه «عقاب‏» نام دارد و شمشيرم ذوالفقار و عمامه‏ام را كه «سحاب‏» نام دارد برايم بياور...[ سپس رسول خدا(ص) آنچه كه مختص خود وى بود از جمله لباسى كه در شب معراج پوشيده بود و لباسى كه در جنگ احد بر تن داشت و كلاه هايى كه مربوط به سفر، روزهاى عيد و مجالس دوستانه بود و حيواناتى كه در خدمت آن حضرت بود را طلب كرد] و بلال همه را آورد مگر زره پيامبر(ص) كه در گرو بود. آن گاه رو به من كرد و فرمود: « يا على(ع) برخيز و اينها را در حالى كه من زنده‏ام، در حضور اين جمع بگير تا كسى پس از من بر سر آنها با تو نزاع نجويد.»

من برخاستم و با اين كه توانايى راه رفتن نداشتم، آنها را گرفتم و به خانه خود بردم و چون بازگشتم و رو به روى پيامبر(ص) ايستادم، به من نگريست و بعد انگشترى خود را از دست ‏بيرون آورد و به من داد و گفت: « بگير يا على اين مال توست در دنيا و آخرت!»

بعد رسول خدا(ص) فرمود:« يا على(ع) مرا بنشان.» من او را نشاندم و بر سينه من تكيه داد و هر آينه مى‏ديدم كه رسول خدا(ص) از بسيارى ضعف سر مبارك را به سختى نگاه مى‏دارد و با وجود اين، با صداى بلند كه همه اهل خانه مى‏شنيدند فرمود:« همانا برادر و وصى من و جانشينم در خاندانم على بن ابى‏طالب است. اوست كه قرض مرا ادا مى‏كند و وعده‏هايم را وفا مى‏نمايد. اى بنى‏هاشم، اى بنى‏عبدالمطلب، كينه على(ع) را به دل نداشته باشيد و از فرمان هايش سرپيچى نكنيد كه گمراه مى‏شويد و با او حسد نورزيد و از وى برائت نجوييد كه كافر خواهيد شد.»

سپس به من گفت:« مرا در بسترم بخوابان.» و بلال را فرمود كه حسن(ع) و حسين(ع) را نزد او بياورد بلال رفت و آنها را با خود آورد. پيامبر(ص) آن دو را به سينه خويش چسباند و آنها را مى‏بوييد.

على(ع) مى‏گويد: من پنداشتم كه حسن(ع) و حسين(ع) باعث‏ شدند كه اندوه و رنج پيامبر(ص) فزونى يابد، خواستم آن دو را از حضرت(ص) جدا سازم. فرمود:« يا على(ع) آنها را واگذار تا مرا ببويند و من هم آنها را ببويم! بگذار تا آن دو از وجود من بهره گيرند و من نيز از وجود ايشان بهره گيرم! به راستى كه پس از من مشكلات بسيار خواهند داشت و مصايب سختى را تحمل خواهند كرد، پس لعنت ‏خداوند بر آن كس باد كه حق حسن(ع) و حسين(ع) را پست ‏شمارد. پروردگارا! من اين دو را و على صالح ‏ترين مؤمنان را به تو مى‏سپارم!» (1)



در محضر فرشتگان

از برخى روايات استفاده مى‏شود كه رسول خدا(ص) در محضر فرشتگان مقرب، على(ع) را وصى خود قرار داد و آنان شاهد بودند، از آن جمله روايتى است كه از امام كاظم(ع) نقل شده است كه اميرالمؤمنين فرمود: در شبى از شب هاى بيماري پيامبر(ص) من نشسته بودم و حضرت(ص) بر سينه من تكيه داده بود و فاطمه(س) دخترش نيز حضور داشت. رسول خدا(ص) فرموده بود كه همسرانش و ساير زنان از نزد وى بيرون روند و آنها رفته بودند. پيامبر اكرم(ص) به من فرمود: «اى اباالحسن! از جاى خود برخيز و رو به روى من بايست.»

من برخاستم و جبرئيل به جاى من نشست و پيامبر(ص) بر سينه وى تكيه داد و ميكائيل در جانب راست پيامبر(ص) بنشست. حضرت فرمود:« يا على(ع) دست هاى خود را بر هم بگذار!»

من اين كار را انجام دادم. آن گاه فرمود:« من با تو عهد بسته بودم و اينك آن عهد را تازه مى‏كنم، در محضر جبرئيل و ميكائيل كه دو امين پروردگار جهانيانند. يا على! تو را به حقى كه اين دو بر گردن تو دارند، هر چه در وصيت من آمده است ‏بايد به جاى آورى و مفاد آن را بپذيرى و صبر را پيشه خود سازى و بر راه و روش من پايدارى كنى نه روش فلان كس و فلان كس! اكنون هر چه را خدا به تو عنايت كرده است‏ با قدرت پذيرا باش.»

من دست هايم را به روى هم نهاده بودم و پيامبر(ص) دست مبارك خود را بين دو دست من گذاشت، به طورى كه گويى بين آن دو چيزى قرار مى‏داد، سپس فرمود:« من بين دست هايت ‏حكمت و دانش آنچه را برايت پيش خواهد آمد، نهادم، تا چيزى از سرنوشت تو نباشد كه از آن آگاه نباشى و هر گاه مرگ تو فرا رسيد وصيت ‏خود را به امام پس از خود بگوى، بنابر آنچه من به تو وصيت كردم و همانند من عمل كن و نيازى به كتاب و نوشته‏اى نيست.» (2)



نزول كتاب وصيت از آسمان

امام موسى بن جعفر(ع) فرمود به پدرم اباعبدالله (ع) عرض كردم:« آيا نويسنده وصيت، حضرت على(ع) نبود و رسول خدا(ص) مفاد آن را بر او نمى‏خواند، در حالى كه جبرئيل و ساير فرشتگان شاهد بودند؟» پدرم مدتى سكوت كرد، بعد فرمود: «اى اباالحسن! ماجرا چنين بود كه گفتى لكن هنگامى كه زمان رحلت رسول خدا(ص) رسيد، وصيت‏ به صورت كتابى نوشته شده از آسمان نازل شد و جبرئيل(ع) همراه با فرشتگانى كه امين خداى تبارك و تعالى هستند، آن را نزد رسول اكرم(ص) آورد و به ايشان گفت:« اى محمد(ص) هر كس كه نزد توست ‏بيرون فرست مگر وصى خود را كه بايد كتاب وصيت را بگيرد و ما شاهد باشيم كه تو وصيت را به وى دادى و او اجراى آن را ضمانت كند.»

رسول خدا(ص) همگان را دستور داد كه از خانه بيرون روند. تنها على(ع) و فاطمه(س) بين پرده و در اتاق باقى ماندند.

جبرئيل(ع) به پيامبر(ص) عرض كرد:« پروردگارت تو را سلام مى‏رساند و مى‏گويد: اين كتابى است كه من با تو عهد بسته بودم و شرط كرده بودم [عمل به آن را] و من خود شاهد هستم و فرشتگانم را بر تو شاهد گرفتم و من تنها براى شهادت كافى هستم اى محمد(ص)!»

وقتى سخن به اين جا رسيد، مفاصل پيامبر(ص) به لرزه درآمد و گفت:«اى جبرئيل! خداى من، اوست كه سلام است و سلام از وى است و سلام به سوى او باز مى‏گردد. راست گفت‏ خداى عزوجل و نيكى نمود، كتاب را به من ده!»

جبرئيل كتاب وصيت را به رسول اكرم(ص) داد و گفت كه آن را به اميرمؤمنان(ع) دهد. چون على(ع) كتاب را گرفت، رسول خدا(ص) فرمود: «بخوان!»

اميرمؤمنان(ع) آن را كلمه به كلمه خواند، سپس رسول خدا(ص) به او گفت: يا على(ع) اين عهد خدايم تبارك و تعالى به سوى من است و خواسته وى و امانت او پيش من است و به راستى كه من آن را ابلاغ كردم و خيرخواهى نمودم و امانت را ادا كردم.»

على(ع) عرض كرد: « پدر و مادرم فداى تو باد! من هم شهادت مى‏دهم كه تو پيام خود را ابلاغ كردى و نصيحت ‏خود گفتى و در آنچه فرمودى صادق بودى و گوش و چشم و گوشت و خون من نيز بر اين امر گواه است!»

جبرئيل(ع) گفت:« من نيز بر آنچه مى‏گوييد گواه هستم!»

پيامبر(ص) فرمود:« يا على(ع) وصيت مرا گرفتى و دانستى كه چيست و با خداوند و من پيمان بستى كه به هر چه در آن است عمل كنى.»

على(ع): «آرى، پدر و مادرم فداى تو باد! انجام آن به عهده من است و بر خداست كه مرا يارى دهد و توفيق عطا فرمايد كه به مفاد آن وفا كنم.»

رسول خدا(ص): « يا على(ع) اراده نموده‏ام كه بر پيمان تو شاهد بگيرم كه روز قيامت ‏شهادت دهند كه من به وظيفه خود عمل كردم.»

على(ع): «آرى گواه گيريد!»

پيامبر اكرم(ص):« همانا من جبرئيل و ميكائيل(ع) كه هر دو در اين جا حاضرند و فرشتگان مقرب خداوند نيز با آنهايند بر آنچه اينك بين من و تو گذشت ‏شاهد مى‏گيرم.»

على(ع):« بله شهادت دهند، پدر و مادرم فدايت! من هم آنها را گواه مى‏گيرم.»

و رسول خدا(ص) فرشتگان را شاهد گرفت... سپس رسول اكرم، فاطمه، حسن، حسين عليهم السلام را به حضور خواند و مانند اميرالمؤمنين(ع) آنها را از وصيت ‏خود آگاه كرد. آنان هم مانند على(ع) سخن گفتند و قبول كردند و سرانجام كتاب وصيت ‏با طلايى كه آتش به آن نرسيده بود مهر شد و تحويل اميرمؤمنان(ع) گشت. (3)



مفاد وصيت

از جمله مفاد اين وصيت كه به دستور خداى تعالى پيامبراكرم(ص) انجام آن را بر على(ع) شرط نمود اين بود كه فرمود: « يا على(ع) به آنچه در اين وصيت آمده است وفا كن، آن كس كه خدا و رسولش را دوست دارد، دوست ‏بدار و با هر كه با خدا و رسولش دشمنى ورزد، دشمن باش و از آنان بيزارى بجوى و صبور باش و خشم خود را فرو خور، گرچه حق تو پايمال گردد و خمس تو غصب شود و هتك حرمت ‏حرم تو كنند.»

على(ع) عرض كرد:« پذيرفتم اى رسول خدا(ص)!»

اميرالمؤمنين(ع) گويد: سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد من هر آينه شنيدم كه جبرئيل(ع) به نبى‏اكرم(ص) مى‏گفت:« اى محمد(ص) به على(ع) بگوى كه حرم تو هتك مى‏گردد كه حرم خدا و رسول خدا(ص) نيز هست و محاسن تو از خون روشن سرت خضاب خواهد شد.»

من چون معناى اين كلمات را كه جبرئيل امين مى‏گفت فهم كردم [و دانستم كه حرم من هتك خواهد شد] به روى درافتادم و از حال رفتم و چون بازآمدم، گفتم: «آرى پذيرفتم و راضى هستم! اگر چه به حرم من جسارت روا دارند و سنت هاى خدا و رسول را معطل گذارند و كتاب خدا پاره پاره شود و كعبه خراب گردد و محاسنم از خون روشن سرم خضاب شود، پيوسته صبورى خواهم كرد و كار را به خدا وا مى‏گذارم تا اين كه نزد تو حاضر گردم.» (4)

و باز از جمله موارد وصيت رسول خدا(ص) اين بود كه در خانه‏اش، كه در آن جان سپرده بود، دفن گردد و با سه پارچه كفن شود كه يكى از آنها يمنى باشد و كسى جز على(ع) داخل قبر نشود و به على(ع) فرمود:« يا على(ع) تو و دخترم فاطمه(س) و حسن و حسين عليهما السلام با هم بر من نماز بخوانيد و نخست هفتاد و و پنج تكبير بگوييد. سپس نماز را با پنج تكبير به جاى آور و آن را تمام كن و البته اين كار پس از آن است كه از طرف خداوند به تو اجازه نماز داده شود.»

على(ع) عرض كرد: «پدر و مادرم فداى تو باد! چه كسى به من اجازه نماز مى‏دهد؟»

فرمود:«جبرئيل(ع) به تو اجازه خواهد داد. و پس از شما هر كس از خاندانم حاضر شد، گروه گروه بر من نماز بخوانند، سپس زنان ايشان و در آخر مردم نماز بخوانند.» (5)

و نيز فرمود: هرگاه من جان تسليم نمودم و تو تمام آنچه را كه من وصيت كرده‏ام انجام دادى و مرا در قبرم پنهان ساختى، پس در خانه خود آرام گير و آيات قرآن را بر طبق تاليف آن گردآورى كن و واجبات و احكام را چنان كه نازل شده‏اند، ثبت نما و سپس باقى آنچه را گفته‏ام به جاى آور و هيچ سرزنشى بر تو نيست و بايد كه صبورى كنى بر ستم هايى كه ايشان در حق تو روا دارند تا اين كه به سوى من آيى.» (6)



اتمام حجت ‏با على(ع)

رسول خدا هنگامى كه كتاب وصيت‏ خود را به اميرمؤمنان(ع) داد فرمود: در قبال اين وصيت فرداى قيامت در برابر خداى تبارك و تعالى كه پروردگار عرش است مى‏بايست جوابگو باشى! به راستى كه من روز قيامت ‏با استناد به حلال و حرام خدا و آيات محكم و متشابه، آن سان كه خداوند نازل فرموده و در كتاب وى جمع آمده است، با تو محاجه خواهم كرد و از تو حجت‏ خواهم طلبيد در مورد آنچه تو را امر كردم و انجام واجبات الهى آن گونه كه نازل شده‏اند و احكام شريعت و در مورد امر به معروف و نهى از منكر و دورى جستن از آن، و بر پاى داشتن حدود الهى و عمل به فرمان هاى حق و تمامى امور دين و هم از تو حجت ‏خواهم خواست درباره گزاردن نماز در وقت ‏خود و اعطاى زكات به مستحقين آن و حج‏ بيت الله و جهاد در راه خدا. پس تو چه پاسخى خواهى داشت‏ يا على(ع)!؟

اميرمؤمنان(ع) عرض كرد: پدر و مادرم فدايت! اميد دارم به سبب بلندى مرتبت تو در نزد خدا و مقام ارجمندى كه پيش او دارى و نعماتى كه تو را ارزانى داشته است، خداوند مرا يارى نمايد و استقامت عطا فرمايد و من فرداى قيامت ‏با شما ملاقات نكنم در حالى كه در انجام وظيفه خود سستى و تقصيرى كرده باشم و يا تفريط نموده باشم و باعث درهم شدن چهره مباركتان در برابر من و ديدگان پدران و مادران خود شوم. بلكه مرا خواهى يافت كه تا زنده‏ام پيوسته بر طبق وصيت‏ شما رفتار كنم و راه و روش شما را دنبال نمايم تا با اين حالت نزدتان شرفياب شوم و بعد از من فرزندانم به ترتيب بدون هيچ گونه تقصيرى و تفريطى چنين خواهند كرد. در اين لحظه رسول خدا(ص) از هوش برفت و على(ع)، پيامبر(ص) را در آغوش گرفت در حالى كه مى‏گفت: « پدر و مادرم فداى تو باد! پس از تو چه دهشتى ما را فرا خواهد گرفت و وحشت دختر تو و پسرانت چه اندازه خواهد بود و غصه‏هاى من بعد از تو چه طولانى خواهد بود، اى برادرم! از خانه من اخبار آسمان ها قطع خواهد شد و پس از تو ديگر جبرئيل و ميكائيل نخواهم ديد و ديگر هيچ اثرى از آنها نخواهم يافت و صداى آنها را نخواهم شنيد.» و رسول خدا همچنان مدهوش بود. (7)



آخرين سفارش ها

امام كاظم عليه السلام نقل مى‏كند كه از پدرم پرسيدم: وقتى فرشتگان پيامبر(ص) را ترك گفتند چه اتفاقى افتاد؟ فرمود: رسول خدا(ص)، فاطمه، على، حسن و حسين عليهم السلام را به گرد خود خواند و به كسانى كه در خانه بودند فرمود:« از نزد من بيرون برويد» و همسر خود «ام سلمه‏» را فرمود كه بر درگاه بايستد تا كسى وارد خانه نشود. ام سلمه اطاعت كرد. آن گاه رسول خدا(ص) به على(ع) گفت: « يا على نزديك من بيا.» على(ع) پيشتر رفت، پيامبراكرم(ص)، دست زهرا(س) را گرفت و بر سينه گذاشت ‏بعد با دست ديگر خود دست على(ع) را گرفت و چون خواست ‏با آنها سخنى بگويد، اشك از چشمانش فرو غلتيد و نتوانست كلامى بگويد. فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام وقتى حالت گريه پيامبر(ص) را مشاهده كردند به سختى به گريه درآمدند و فاطمه(س) گفت: اى پيامبر خدا(س) رشته قلبم از هم گسست و جگرم آتش گرفت وقتى كه گريه شما را ديدم. اى آقاى پيامبران از اولين تا آخرين آنها، اى امين پروردگار و رسول او، اى محبوب خدا! فرزندانت پس از تو، كه را دارند و با آن خوارى كه بعد از تو مرا فرا گيرد چه كنم؟ چه كسى على(ع) را كه ياور دين است، كمك خواهد كرد؟ چه كسى وحى خدا و فرمان هايش را دريافت ‏خواهد كرد. سپس به سختى گريست و پيامبر(ص) را در آغوش گرفت و چهره او را بوسيد و على، حسن و حسين عليهم السلام نيز چنين كردند.

رسول خدا(ص) سربلند كرد و دست فاطمه(س) را در دست على(ع) نهاد و گفت: «اى اباالحسن! اين امانت ‏خدا و امانت محمد رسول خدا در دست توست و در مورد فاطمه(س) خدا را و مرا به ياد داشته باش! و به راستى كه تو چنين رفتار مى‏كنى.

يا على(ع) سوگند به خدا كه فاطمه(س) سيده زنان بهشت است از اولين تا آخرين آنها. به خدا قسم! فاطمه(س) همان مريم كبرى است. آگاه باش كه من به اين حالت نيافتاده بودم مگر اين كه براى شما و فاطمه(س) دعا كردم و خدا آنچه خواسته بودم به من عطا فرمود.

اى على(ع) هر چه فاطمه(س) به تو فرمان داد به جاى آور كه هر آينه من به فاطمه(س) امورى را بيان داشته‏ام كه جبرئيل من را به آنها امر كرد. بدان اى على(ع) كه من از آن كس راضيم كه دخترم فاطمه(س) از او راضي باشد و پروردگار و فرشتگان هم با رضايت او راضى خواهند شد.

واى بر آن كس كه بر فاطمه(س) ستم كند، واى بر آن كس كه حق وى را از او بستاند. واى بر آن كس كه هتك حرمت او كند. واى بر آن كس كه در خانه‏اش را آتش زند، واى بر آن كه ‏دوست وى را بيازارد و واى بر آن كه با او كينه ورزد و ستيزه كند. خداوندا من از ايشان بيزارم و آنان نيز از من برى هستند.»

در اين وقت رسول خدا(ص)، فاطمه، على، حسن و حسين - عليهم السلام - را به نام خواند و آنان را در بر گرفت و عرضه داشت:

« بار خدايا! من با اينان و هر كس كه پيروى ايشان كند سر صلح دارم و بر عهده من است كه آنان را داخل بهشت ‏سازم و هر كس با اينها بستيزد و بر ايشان ستم كند يا بر اينها پيشى گيرد يا از ايشان و شيعيانشان بازپس ماند، من دشمن او هستم و با او مى‏جنگم و بر من است كه آنان را به دوزخ درآورم.

سوگند به خدا اى فاطمه(س)! راضى نخواهم شد تا اين كه تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نمى‏شوم مگر آن كه تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نخواهم شد مگر آن كه تو رضا شوى!» (8)







پي نوشت :
1- الطوسى، الامالى، ص‏600 شماره و ص‏572/ اصول كافى ج‏1، ص‏340.

2- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار (مؤسسه الوفاء، بيروت، الطبعة الثانيه، 1403 ه - 1983م)، ج‏22، ص‏479 به نقل از رضى بن على بن الطاووس، صص 8 - 21 و 27 و 28.

3- اصول كافى، ج‏2، حديث شماره‏4.

4- همان.

5- بحارالانوار، ج‏22، ص‏493 به نقل از الطرف، 42 و 43 و 45.

6- بحارالانوار، همان، ص‏483.

7- همان، ص‏482، ح شماره‏30.

8- همان، ص‏484، ح شماره 31، به نقل از الطرف 29 - 34.

All By:www.namehamin.blogfa.com


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 23:51  توسط محسن مهدوی  | 

خواستگار شيفته محمد(ص)

محمدرضا تقي‌دخت رهقي



فصلي است اين در نام و نشانِ زني از قبيله قريش، از خانواده «خويلد ‌بن ‌اسد بن عبدا‌لعزّي ‌بن قصّي ‌بن کلاب». اين «قصّي ‌بن کلاب»، جدّ چهارم پيامبر است و پدر «عبدمناف» و «عبدمناف»، پدر هاشم و او پدر عبدالمطلب پدر بزرگ محمد(ص) و چنين است كه خديجه، با چند واسطه، دختر عموي محمد(ص) است و گاه اگر يکديگر را پسر عمو يا دختر عمو مي‌خوانند، هم از اين روست.

«اسد بن ‌عبدالعزّي»، جدّ پدري خديجه است؛ دانشمندي اهل فضل و جوانمردي در عِداد آنها که «حلف‌الفضول» را پيمان بستند و بزرگي از بزرگان آنها. «ورقه ‌بن ‌نوفل‌ بن ‌اسد» نيز پسر عموي خديجه است؛ دانشمندي متفکر که در جستجوي حقيقت، آخرالامر در سلک دانشمندان مهم مسيحيت درآمد و مسيحيت‌شناس مكه شد؛ به نقلي، هرچند در پايان عمر اسلام آورد و «ورقه» مشاور و همراه هماره خديجه است و خديجه ... .

زندگي گذشته‌اش نيز تا همراه شدن با محمد (ص) خواندني است؛ تاجري با شوکت و مقام، که به نقل تاريخ جمال و کمالي به تمام داشت، هشتاد هزار شتر، کالاي تجاري‌اش را به اطراف مي‌بردند و چهارصد غلام و کنيز، امور خانه و کارش را سامان مي‌دادند. خانه‌اي با شکوه با جلالي ارجمند و بارگاهي سبز از حرير و ابريشم بر بام آن که پذيراي خستگان و ميهمانان بود و چه ناچيز بود ثروت ابوجهل و «عقبه بن ‌ابي ‌معيط» و «صلت‌ بن ‌ابي ‌يهاب» و ابوسفيان و... در پيش مظاهر ثروت خديجه و شايد همين بود که بارها به خواستاري‌اش کس فرستادند و جواب نشنيدند. اينک اين خديجه و خويش و تبارش.
دانشمند يهودي گفت: «از پيشِ خانه‌ات جواني مي‌گذرد، کس فرست تا او را بياورد». کس فرستادند و آورد محمد(ص) را در جامه ساده نوجواني، رو به جوان شدن. گفت: «پيراهنت را کنار بزن» و کنار که زد، گفت: «بنگر مهر نبوت را و اين جوان را که ختم کننده سنت نبوت است». حد نداشت شگفتي خديجه از سخن ميهمان و «ورقه» پسر عمويش که گواه اين مدعا شد، پذيرفت و دانه مهري در قلبش نشست.

کاروان تجاري شام آماده حرکت بود و نمايندگان خديجه در جستجوي جوانان «مضاربه کار» تا نقدي به امانت گيرند و تجارت كنند به شراكت بهره. خبر رسيد كه محمد (ص)، امين است و راست کردار. پيشنهاد از سوي خديجه رفت و پاسخ مثبت كه بازگشت، محمد(ص) شد همکار و همراه کاروان تجاري خديجه و در مسير، ابرهايي که در گرما بر سر محمد مي‌ايستادند و سايه مي‌انداختند، پيش چشم همه کاروانيان بودند. «ميسره» سرپرست کاروان غلامان خديجه، راز ابرهاي سايه‌افکن را بر وي باز كه مي‌گويد، نادانسته بر مِهر محمد مي‌افزايد در سينه خديجه و خديجه کس مي‌فرستد اين وقت، تا پسر عمو بيايد و محمد(ص) كه مي‌آيد، راز مي‌گشايد خديجه که: «به خاطر آنچه مي‌دانم و نمي‌دانم، شيفته توام. اينک اين خواستاريِ عاشقانه من».
و محمد(ص)، به خجلت و شتاب مي‌رود و حمزه را و بعض كسان ديگر را مي‌فرستد به سراغ و خواستاري متقابل. به خانه «خويلد ‌بن ‌اسد» پدر خديجه. اينها همه سخن «ابن ‌هشام» است در «سيره» و باز به نقل وي، وقتِ آن، پانزده روز يا دو ماه پس از سفر تجاري شام و مجلس عروسي چنان باشکوه بر پا مي‌شود که مکه، کمتر به خود ديده؛ با جشن و سوري زيبنده ثروت و مکنت خديجه.

و چه طعن‌ها به خديجه که با اين مكنت چرا به كلفت انداختي خود را و به ازدواج با يتيمي تن سپردي بي‌بهره از دنيا... و طعن مطعونان ادامه دارد، تا بيست سال به روايتي و در شب تولد زهرا (س)، خديجه کس‌ مي‌فرستد تا زنان بيايند به رسم و کس نمي‌آيد و پاسخ كه: اينك اين پاداش آن مخالفت و آن ازدواج نادرست.

...و بعد قصه وحي و اسلام و آيين تازه و نخست‌ زني که مي‌پيوندند به پيامبر، خديجه و «دومين مسلمان»‌، لقبي که زيبنده اوست.
سال‌ها مي‌گذرد از قصه ميهمان دانشمند يهودي و آن نخستين دانه محبت، اينک درخت مهري است ريشه دوانده در عمق وجود خديجه. ثروتي که افتخارش بود، به پاي همين مهر مي‌رود و صرف گسترش خواست الهي محمد(ص) مي‌شود و زيبا سخن محمد(ص) که: «هيچ مالي چون ثروت خديجه من را ياري نرساند». و نه مال و ثروت، تنها، که خديجه مي‌شود شريک غم‌ها و تسلي‌بخش دردهاي محمد(ص). در مشکلات ياري‌اش مي‌رساند و در غم‌ها به صبوري‌اش مي‌خواند و با علي(ع)، همراه و ملازم همواره اوست و شمشير علي(ع)، به قولِ اشهر قائلان، در کنار ثروت خديجه است که معني مي‌يابد و اسلام، گويا به اين هر دو، استوار مي‌شود.

سال‌هاي سخت تر، درمي‌رسد و مصيبت و مشکل، بارش مداومي است از آسمان خشك شبه جزيره بر بام اين خانواده کوچک، بر جان‌پناهي که فخر زنان مکه، براي محمد (ص) فراهم کرده است. محمد(ص) سخت با دشمنانش درگير است و خديجه و علي نزديک‌ترين کسان به او و چاره‌سازان او در مشکلات. اسلام روزهاي سخت خود را مي‌گذراند تا ريشه بزند در خاکِ جهل‌خيز و شور جزير‌ه‌العرب و از اين نهال، درختي برگ‌ گيرد و باري دهد... و خديجه هست و هميشه هست در کنار محمد(ص)؛ گاه اگر به ستردن خاکي باشد از چهره‌اش و گاه اگر به نهادن مرهمي باشد بر صورت و بازوي زخمي‌اش و همه همراهي با عشق و همه همدلي با شور و شيفتگي و خواستاري‌.
خواستاري‌ تا آن حد عميق که همراه مي‌کند ثروتمند‌ترين زن مکه را در ايام کهولت به همراهي محمد(ص) در تبعيدِ طاقت سوزِ شِعب.

و شِعب جايي، دره‌اي در اطراف مکه با همه دوري‌ها و سختي‌ها و اين‌گاه، خديجه، در وقت 63 سالگي است يا 65 سالگي. سه سال و به نقلي چهار سال ماندن در شعب، جوانان را به فراخناي مرگ و ضعف، تحليل مي‌برد، چه باشد تا پيراني را مثل خديجه و ابوطالب. حصر که مي‌شکند، خديجه و ابوطالب، هر دو رنجورند و مريض، و هر دو در بستر مي‌افتند. دو ماه که مي‌گذرد از پايان حصر، ابوطالب رخت به ديار ديگر مي‌کشد و پاسي پس از او، خديجه نيز به پايان همراهي‌اش با محمد(ص) مي‌رسد از پس 25 سال. و اين وقت، دهم رمضان سال دهم هجري است؛ سالي که محمد(ص) «عام‌الحزن» نامش مي‌نهد و سال حزن و اندوه و تنهايي بي‌حدّ محمد(ص) است.

خديجه که مي‌رود و به ابوطالب مي‌پيوندد، محمد(ص) دو بازوي قدرتمند خويش را از دست مي‌دهد و دريغ‌گويي دريغاگويانش سودي ندارد؛ چه، آنها که از خوف آن دو يارِ رفته زبان بسته بودند، بر محمد(ص) زبان مي‌گشايند و محمد(ص) مي‌ماند و طعن طاعنان و زهر حسد حاسدان و چه بزرگ است سوگ محمد(ص) در «عام‌الحزن».

حالا در دامنه کوه «حجون» در قبرستان «معلّي» که بعدها به نام ابوطالب نام يافت، دو قبر هست با فاصله‌اي شايد از دو متر کمتر، که وقتِ تاريخ آنها، به «عام‌الحزن» محمد(ص) مي‌رسد؛ به سال دهم هجرت. و آن دانه مهر که در ديدار اول جوان ساده‌پوش قرشي در قلب خديجه نشست، اکنون با تاريخش، در يکي از اين دو خفته است... دور از روزهاي همراهي با پيامبر و دور از مدينه و گنبدي که ياد محمد(ص) را در صبح سفيد مدينه منتشر مي‌کند. حالا کوه «حجون» روزهاي خديجه را در بر مي‌گيرد و شب مكه بر تنهايي او مي‌مويد... اينك اين سرنوشت آفتابي امّ ‌الزهرا، خديجه کبري... .

----------------------
نام: خديجه
لقب‌ها: مبارکه، طاهره، کبري، غرّا (ارجمند)
کنيه‌ها: امّ‌هند، امّ‌المومنين، امّ‌الزهرا
پدر: خويلد‌ بن ‌اسد، تولد: 55 سال پيش از بعثت/ مکه
رحلت: دهم رمضان سال دهم بعثت/ مکه
محل دفن: قبرستان معلّي (ابوطالب) در دامنه کوه «حجون» در شمال مکه
فرزندان: قاسم، عبدالله، رقيه، زينب، امّ‌کلثوم و فاطمه‌ زهرا (س).

By:www.namehamin.blogfa.com


+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 0:40  توسط محسن مهدوی  | 

طوفانى كه بعد از پيامبر(ص) برخاست‏



«فلما اختار اللّه لنبيه [صلى اللّه عليه و آله‏] دار انبيائه و ماؤى اصفيائه، ظهر فيكم حسيكة النفاق، و سمل جلباب الدين، و نطق كاظم الغاوين و نبغ خامل الاقلين و هدر فنيق المبطلين، فخطر فى عرصاتكم، و اطلع الشيطان رأسه من مغرزه، هاتفا بكم، فالفاكم لدعوته مستجيبين ،و للغرة فيه ملاحظين، ثم استنهضكم فوجدكم خفافاً و احمشكم فالفاكم غضاباً، فوسمتم غير ابلكم، و اوردتم غير شربكم، هذا و العهد قريب، و الكلم رحيب، و الجرح لما يندمل، و الرسول لما يقبر، ابتداراً زعمتم خوف الفتنة،
    
    «الا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين» فهيهات منكم؟ و كيف بكم؟ و انى تؤفكون؟ و كتاب اللّه بين‏ اظهركم امروره زاهرة [ظاهرة] و اعلامه باهرة، و زواجره لايحة، و او امره واضحة، قد خلفتموه و راء ظهوركم ارغبة عنه تريدون؟ ام بغيره تحكمون؟ بئس للظالمين بدلا.
    
    «و من يتبع غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرين»
    
    ترجمه:
    اما هنگامى كه خداوند سراى پيامبران را براى پيامبرش برگزيد، و جايگاه برگزيدگانش را منزلگاه او ساخت، ناگهان كينه‏هاى درونى و آثار نفاق در ميان شما ظاهر گشت، و پرده دين كنار رفت، و گمراهان به صدا درآمدند، و گمنامان فراموش شده سربلند كردند، نعره‏هاى باطل برخاست و در صحنه اجتماع شمابه حركت در آمدند.
    
    شيطان سرش را از مخفيگاه خود بيرون كرد و شما را به سوى خود دعوت كرد، وشما را آماده پذيرش دعوتش يافت و منتظر فريبش!
    
    سپس شما را دعوت به قيام كرد و سبكبار براى حرك يافت! شعله‏هاى خشم و انتقام را در دلهاى شما بر افروخت، و آثار غضب در شما نمايان گشت.
    
    و همين امر سبب شد بر غير شتر خود علامت نهيد، و در غير آبشخور خود وارد شويد، - و به سراغ چيزى رفتيد كه از آن شما نبود و در آن حقى نداشتيد و سرانجام به غصب حكومت پرداختيد-.
    
    در حالى كه هنوز چيزى از رحلت پيامبر نگذشته بود، زخمهاى مصيبت ما وسيع و جراحات قلبى ما التيام نيافته، و حتى هنوز پيامبر(ص) به خاك سپرده نشده بود.
    
    بهانه شما اين بود كه «مى ترسيم فتنه‏اى برپا شود!»
    
    و چه فتنه‏اى از اين بالاتر كه در آن افتاديد؟ و همانا دوزخ به كافران احاطه دارد.
    
    چه دور است اين كارها از شما!
    
    راستى چه مى‏كنيد؟ و به كجا مى‏رويد؟
    
    با اينكه كتاب خدا قرآن در ميان شماست، همه چيزش پرنور نشانه هايش درخشنده، نواهيش آشكار، اوامرش واضح، اما شما آن را پشت سر افكنده‏ايد!.
    
    آيا از آن روى برتافته‏ايد؟ يا به غير آن حكم مى‏كنيد آه كه سمتكاران جانشين بدى را براى قرآن برگزيدند.
    
    و هركسى آئينى غير از اسلام را انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است.
    
    تفسير:
    1- حركتهاى مشكوك و خطوط انحرافى‏
    بانوى اسلام(س) در اين بخش از سخنان به بازماندگان احزاب جاهلى و منافقين اشاره مى‏كند كه در زمان حيات پيامبر(ص) عرصه بر آن‏ها تنگ شده بود و سر در لاكهاى خود فرو برده، و در لانه‏هاى خود خزيده بودند.
    
    اما ناگهان اين حشرات الارض با مرگ پيامبر خدا(ص) از لانه‏ها سر برآوردند، و خفاشانى كه در برابر مهر فروزنده وجود پيامبر(ص) تاب خودنمائى نداشتند بازيگران ميدان شدند!، و حركتهاى مشكوك آغاز شد و خطوط انحرافى آشكار گشت و بازيگران سياسى وارد معركه شدند!
    
    2- گروهى به دعوت شيطان لبيك گفتند!
    انده عميق دختر پيامبر(ص) از اينجا شروع مى‏شود كه چگونه جمعيت كثيرى به دعوت شيطان لبيك گفتند، و به آواى شوم جغدها به حركت در آمدند، آلت دست منافقان كور دل، و حزب شيطان شدند، و با اينكه هنوز آب كفن پيامبر(ص) نخشكيده بود و صداى اذان مؤذنش در گوش و بانگ تكبيرش در دلها طنين افكن بود، حركتهاى ارتجاعى آغاز شد.
    
    غير از ساده لوحان و بيمار دلان، گروه ديگرى به عنوان اينكه مى‏ترسيم اگر سخنى بگوئيم اختلاف و نفاقى روى دهد، مهر سكوت بر لب زدند، و تماشاگر صحنه شدند، و يا با آن هماهنگى كردند، تا اختلافى بروز نكند در حالى كه اين خود بزرگترين اختلاف و انحراف بود!
    
    3- پناه به قرآن بريد
    فاطمه(س) اين منادى الهى سپس بر آن‏ها بانگ مى‏زند كه كجا هستيد؟ و به كجا مى‏رويد اى راه گم كرده‏ها؟ گوئى سخن پدرش پيامبر(ص) را به خاطر مى‏آورد كه:
    
    «اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن فمن جعله امامه قاده الى الجنة و من تركه خلفه ساقه الى النار!»
    
    «هنگامى كه فتنه‏هاى همچون پرده‏هاى شب ظلمانى به شما روى آورد بايد به سايه قرآن پناه بريد آن كس كه قرآن را پيش روى خود دهد- و از آن پيروى كند- به بهشتش رهبرى كند، و آن كه آن را پشت سر افكنده به دوزخش مى‏راند»
    
    بر آن‏ها فرياد مى‏زند كه قرآن را رها نكنيد، اوامر و نواهى آن روشن است، و دستورهائى را كه براى مسأله خلافت بعد از پيامبر(ص) داده آشكار است، پيش بينى لازم را براى بعد از رحلتش كرده، و چيزى در پرده ابهام باقى نگذارده است.
    
    4- هشدار به اصحاب و ياران پيامبر(ص)
    بانوى اسلام(س) اين فريادگر زمان، به آن‏ها هشدار مى‏دهد كه اگر يادگار بزرگ پيامبر(ص) «قرآن» را رها كنيد، و دست به دامان غير آن بزنيد، و افكار ناتوان خود را بر تعليمات اسلام مقدم بداريد، و به بهانه مصلحت انديشى‏ها يا جلوگيرى از فتنه‏ها خود را حاكم بر قرآن بدانيد، نه محكوم فرمان آن، زيان بزرگى دامان شما را خواهد گرفت.
    
    آتش فتنه در جامعه شما هرگز خاموش نخواهد شد، و از آنچه مى‏ترسيد در آن واقع مى‏شويد، روح اسلام از ميان شما رخت بر مى‏بندد و جز قشرى بى مغز، و ظاهرى بى محتوا چيزى باقى نخواهد ماند.
    
    
   
آيت الله مكارم شيرازى 


--------------------------------------------------------------------------------
    1. قرآن كريم، سوره توبه، آيه .49
    2. قرآن كريم، سوره آل عمران، آيه .85


پي نوشت :
سايت بلاغ


+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 23:55  توسط محسن مهدوی  |