پي نوشت :
سيره پيامبر, محسن قرائتي by:www.namehamin.blogfa.com
تولستوی مترجم:عطا ابراهيمی راد
اين مقاله پاسخ نامهاي است که مادري براي تولستوي نوشته و از مسلمان شدن فرزندانش با وي مشورت کرده است.
نامهاي به تولستوي
استاد بزرگ دوست داشتني آقاي لئو تولستوي!
در ابتداي نامه به دليل اتلاف وقت با ارزش شما و همين طور مشغول كردنتان براي مطالعه اين نامه معذرت ميخواهم .
ميدانم كه انسانهاي بسياري زيادي همانند من از شما سؤالاتي ميكنند و به رغم اين كه به موضوع فوق كاملا اشراف دارم من نيز وقت شما را گرفته و پرسش خود را مطرح ميكنم. دليل اين پرسش آن است كه زندگي پرافراز و نشيب در برابر من مسئله را قرار داده است كه از حل آن ناتوانم.
من به طور خلاصه آن چه را از شما ميخواهم توضيح ميدهم.
من زني 50 ساله و مادر سه فرزندم. همسر من مردي مسلمان است اما عقد و ازدواج ما مطابق آداب و آيين اسلام جاري نشده است و طبق قوانين موجود به صورت قانوني زن و شوهر ميباشيم. فرزندان مشترك ما پيرو دين مسيح هستند. دخترم 13 سال دارد، يكي از پسرهايم 23 سال و در انستيتوي تكنولوژي پترزبورگ تحصيل ميكند. پسر ديگرم 22 ساله است و در مدرسه نظامي آلكسيو، مسكو در حال گذراندن دروس است. پسرانم براي گرويدن به دين پدري خود از من اجازه ميخواهند. من چه ميتوانم بكنم؟ ميدانم طبق قوانين جديد مملكت اين امر، ممكن است و از سويي رفتار دولت را نسبت به خارجياني همچون ما به خوبي ميدانم. اين انديشة پسرانم به دلايل كوچك و يا درگيريهاي خانوادگي نيست. از طرفي دلايل مالي و نيز رسيدن به مقاماتي در جاهايي نيز سبب اين انديشه در آنها نشده است. وليكن چيزي كه بسيار نمايان است آن كه آنان به دليل تاتار بودنشان ميخواهند به مردم خود كه همواره در تاريكي و جهالت بودهاند ياري كنند. به نظر آنها اگر بخواهند با مردم خود همپا و برابر باشند بايدمسئله ديني خود را حل كرده و مانند آنها مسلمان باشند. اما هراس من اين جا شروع ميشود، زيرا ميترسم با تفكري كه دارم براي آنها الگويي غلط باشم. با اين درد روزها و شبها را ميگذارنم. آه!اي كاش ميتوانستم دردهايي را كه در زندگي كشيده ام براي شما بيان كنم... من مادري هستم كه ديوانه وار فرزندان خود را دوست دارد و هم اينك كه براي شما نامه مينويسم چشمانم پر از اشك است. كم كم دارم عقل خودم را از دست ميدهم و چارهاي به غير از نوشتن به شما پيدا نكرده ام. فقط شما هستيد كه با ذكاوت و دانش خود ميتوانيد راهگشاي اين مشكل ما باشيد. با همه اينها اين درد من ميتواند براي شما بسيار معمولي و ساده باشد. ولي باور كنيد حتي عنوان اين درد به من اضطرابي بيش از اندازه ميدهد.
آقاي تولستوي شما در هيچ برههاي از زندگي به اشخاصي مانند ما كه انسانهايي كوچك هستيم پشت نكرده ايد و همواره توصيههاي خود را بدرقه اشخاصي مانند ما كرده ايد. به اين دليل كه براي من بسيار روشن است از فكر خود مددگرفته و جسارت آن را يافتم تا براي شما بنويسم. مرا با سخنان تسلي دهنده خود آرام كنيد. بسيار معذرت ميخواهم كه وقت گران بهاي شما را گرفتم و باور كنيد كه اين را تنها به خاطر عشق مادري نسبت به فرزندانم انجام داده ام.
كسي كه با تمام قلبش به شما ايمان دارد
يلنا يفسيموونا وكيلاوا
* پاسخ تولستوي
تولستوي در تاريخ 15 مارچ 1909 در پاسخ به نامه ياسنايا پوليان چنين ميگويد:
به خانم يلنا يفسيماونا (واكيلاوا)
لازم است كه از تمايل پسران شما مبني بر كمك به مردم تاتار در اين جا تشكر و تقدير بسيار كرد. در امتداد و به موازات اين خواست انساني گرايش آنها به دين اسلام و تابعيت از آئين محمدي نيز بسيار ضروري است. نبايد فراموش كرد با اين كه دولت آزادي دين را براي مردم روا داشته است و اينك از هيچ كس بابت گرايشش به دين سؤال و يا مؤاخذهاي انجام نمي شود، ولي آنان كه به دين اسلام منسوب هستند بايد خود در مورد آئين و قوانين و آداب دين دانستنيهاي خود را منتقل كنند. در همين رابطه بايد گفت پسران شما كه از دين قبلي خود يعني مسيحيت دست كشيدهاند و دين خود را عوض كرده، مسلمان شدهاند مجبور به ارائه دلايلي به ديگران نيستند و اين خواست منطقي و خصوصي آنهاست و مسئلهاي است بين آنها و خداي ايشان. اين ضروري است كه نبايد احساس شرم و يا گناه در مورد اين انتخاب به خود راه دهند. در اين مورد من هم هيچ نمي توانم گفت و اين كه پسران شما به حكومت در مورد تفويض دينشان خبري ميدهند و يا نه و آيا اين ضروري است و يا نه نمي توانم چيزي بيان كنم.
در مورد اين كه دين اسلام و تعليمات محمدي در مقابل مسيحيت بسيار با ارزش تر و داراي مقامي والاتر است و خصوصيات بيشتري دارد و اين كه فرزندان شما در راه اين تفكر آسماني خدمت ميكنند با تمام قلبم با آنها بوده هم فكر و به آنها تبريك ميگويم.
هم اينك كسي كه اين سطور را براي شما مينويسد يك مسيحي است و با اين كه به تعليمات مسيحيت سالها بسيار مشكل است بايد بگويم كه دين اسلام و تعليمات محمدي با تمام خصوصياتش و آن چنان كه در ظاهر ديده ميشود بسيار بسيار از مسيحيت كاملتر و باارزشتر ميباشد. حداقل خصوصيات ظاهري دين اسلام با مسيحيت اصلا قابل قياس نيست. اگر بر فرض مثال براي هر انساني اين امكان وجود داشت كه در ميان دو دين اسلام و مسيحيت يكي را برگزيند و خداي خود را با آن دين پرستش نمايد. بايد ابتدا فكر ميكرديم كه پرستش كليسا، ايمان به حضرت مريم و پرستش او، پرستش غير مسيح و ايمان به خداوند همه با هم امكان ندارد و اين چندگانگي در پرستش مخالف دين توحيدي است. در صورتي كه در مقابل آن دين اسلام وجود دارد كه در آن تنها پرستش خدا است و بس و همين دليل است كه دين اسلام را نسبت به مسيحيت برتر ميكند و هر انساني كه عقل سليم و هوش نيكو دارد در اين انتخاب حتما بايد اسلام را برگزيند نه دين ديگري را.
براي فرد فرد آدمها كه در دنيا زندگي ميكنند دين وظيفهاي دارد و با آن شعور ديني است كه انسانها رشد بيشتري ميكنند و مانند هر آنچه در زندگي ميبينيم آدمها نيز بلوغ خود را بايد مديون دين بدانند.
براي آن كه دين بتواند اين تكامل را راحت تر و سريع تر انجام دهد، بايد دين هرچه سادهتر و با زباني باشد كه همه بتوانند آن را بفهمند از زمانهاي گذشته و قديم تا امروز وظيفه فليسوفان و مفسران و عالمان ديني اين بوده است كه اساسي را كه در دينها توسط خداوند بنا شده با زندگي روزمره و يا مسائل روز همراه نمايند. در موازات اين سخن است كه مثلا دركتابهاي هندوها و يا بعدها در تورات موسي و تعاليم بودا، كنفسيوس، مسيحيت و اسلام درسها و يا تعاليمي داده شده است. اينها همه دين را از معناي ظاهري آن جدا كرده و به انديشههاي عميق ولي ساده تبديل كرده اند، البته مبلغان و يا خدمتگزارن اديان مسئوليتي بسيار بزرگ برگردن داشته اند، در تاريخ مبلغاني بودهاند كه براي هر ديني تلاش بسيار در نشان دادن حقيقت، همچون شفافيت و عمق و سادگي داشتهاند و بر عكس نيز ديده شده كه اين حرفها تنها براي منافع شخصي و يا قومي بوده است. ولي هيچ گاه نبايد فراموش كرد كه اگر مبلغ ديني در راه آن دين اشتباه ميكند و يا خلافي از او سر ميزند اين نشانه آن است كه تمام گفتار و يا كردار و پندار او غلط و اگر معتقد به تفكري باشيم معناي آن اين است كه چيزي را نبايد واقعيت دانست و بدان باور داشت و همان است كه سبب ميشود ديدن و درك واقعيت بسيار بسيار دشوار شود.
گرچه تحريفاتي كه در دينها شده است ادامه دارد، انتقادات نيز بر آنها بيشتر وارد ميشود در مقابل اين اعتراضات و انتقادات و تحريفات كساني كه ساكت نشستهاند زيادتر ميشوند. در نتيجه كشف و اثبات حقيقت از ناحيه خدمتگزاران دين سخت تر ميشود. به همين دليل است كه در دينهاي قديمي و باستاني معجزات بسيار زيادند. بيشتر از همه اين معجزات را ميتوان در دين ساميها و بعد از آن در يهوديت و كم تر از آن در آيين بودا و تعليمات كنفسيوس و آئينهاي تائوئيزم و كم تر از اينها در مسيحيت و باز كم تر در دين آخر يعني دين اسلام جست. دليل ديگر براي بهتر بودند اسلام نيز شايد همين است.
از اينها كه بگذريم، دين اسلام دور از مسايل غير طبيعي است. در رأس آن حضرت محمد (ص) وجود دارد كه در تعليمات خود اساس تمام اديان مقدس را در خود دارد و با خيلي از حقايق دين مسيحيت نيز همگامي و نزديكي دارد. زيرا پايه اديان الهي خداست. تعاليم اديان نيز در جهت تشويق انسانها در ايمان به خداست. بنابر اين آنچه اين تبليغ و وظيفه را بهتر به انجام برساند احترام بيشتري خواهد داشت و آن دين اسلام است.
مرا ببخشيد كه اين چنين مفصل و طولاني مينويسم، دليل آن است كه شما عقايد مرا دانسته و آنها را به پسران خود منتقل كرده و آنها را در مسير تعالي راهبر باشيد. ماهيت اصلي دين حقايق است، حقايقي كه بر تاريكيها پرتو افكنده و زيباترين كاري كه انسانها ميتوانند انجام دهند ايمان به اين حقايق و در كل به دين است. اگر فرزندان شما وظايف خويش را همانند وظيفهاي انساني و خانوادگي انجام دهند زندگي پر از آرامش و نيكويي ميشود.
اينجانب نميدانم كه فرزندان شما دانش و دانستنيهاي مربوط به اديان و به خصوص اسلام را تا حدي ميدانند و يا اصلا اطلاعي از آن ندارند. جواب اين پرسش هرچه باشد فرقي نمي كند، زيرا كتابها و منابعي هست كه به فرزندان شما در هر چه بهتر شناختن اديان و خصوصا اسلام ياري خواهد رساند. ولي فراموش نكنيم كه بعضي از روشها وجود دارند كه با نام اسلام و يا دين آمادگي كامل دارند تا انسانها را به راههاي غلط رهنمون شوند، از اينها مثلا يكي بهائيت است كه ابتدا با نام اسلام در ايران ظهور كرده و بعدها به سرزمينهاي آسياي صغير آمده است و در آن جا بازوهاي خود را تقويت نموده. بهائيت از نام بهاء الله كه در عكا زندگي ميكند گرفته شده است. اين ديدن در ايران در سالهاي 1817-1892 توسط ميرزا حسين علي به وجود آمده است. اين شخص در سال 1863 در بغداد و قبل از آن در تبريز ادعاي پيغمبري و نبوت كرده است و به همين واسطه دولت ايران او را تبعيد و او در امپراتوري عثماني به زندگي خويش ادامه داده است. بعد از مرگ او پسرش عبد البهاءادامه دهنده راه پدر شده است. طريقت بهائيت بعدها تلاش كرده به صورت دين خود را نشان دهد. بهائيت از يهوديت و مسيحيت نيز نكتههايي را در بر گرفته است. بهائيان سعي ميكنند درروز سه بار نماز بخوانند. كعبه را به عنوان قبله قبول ندارند و جايي را كه بهاء الله در آن ساكن است به عنوان قبله پذيرفته اند. دو كتاب مقدس دارندكه به آنها اقتدا ميكنند. يكي بيان و ديگري كتاب اقدس است. اين باور، باطل است و از طرف كسي نبايد مورد پذيرش قرار گيرد.
دين ديگري كه از آن به نام اسلام بايد دوري كرد، آييني است كه ابتدا در شهر كازان ظهور كرده است و مريدان و طرفداران آن خود را «واسيوويچ»ها نام نهادهاند يعني قشون خداوند. اينها نيز در ابتدا خواستهاند باورهاي خويش را در قالبهاي انساني و باور به دوستي بنا كنند اما با اين تصورات و باورها دشمني كردهاند و پيروي از آنها با هر نامي چون اسلام و يا دين ديگر خطاست.
اگر افكار من حداقل موجب ناديده گرفتن ايدههاي غلط باشد خيلي خوشحال ميشوم و در خاتمه از شما و يا فرزندان تان خواهش ميكنم مرا در جريان فعاليتهاي خود قرار داده، بدين وسيله مرا ممنون و خوشحال نماييد.
لئوتولستوي
Powerd By:www.monadi.com
پي نوشت :
کتابخانه تاريخ اسلام و ايران
رسول خدا ( ص ) پس از مراجعت از سفر حجه الوداع درصدد تهيه لشكري عظيم برآمد تا روانة روم كند . فرماندهي لشكر مزبور را به اسامه واگذار كرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را مأمور كرد تا تحت فرماندهي اسامه در اين جنگ شركت كنند .
اسامه در آن روز حدود بيست سال بيشتر نداشت و همين موضوع براي برخي از پيرمردان و كارآزمودگاني كه مأمور شده بودند تحت فرماندهي او به جنگ بروند گران مي آمد ، از اين رو در كار رفتن به دنبال لشكر تعلل مي كردند .
در اين خلال رسول خدا ( ص ) بيمار شد و در بستر افتاد ، اما با اين حال وقتي مطلع شد كه مردم از رفتن به دنبال لشكر تعلل مي كنند با همان حالت بيماري و تب و سردرد شديد كه داشت دستمالي به سر خود بست و از خانه به مسجد آمد و به منبر رفته فرمود :
« اي مردم فرماندهي اسامه را بپذيريد كه سوگند به جان خودم اگر ( اكنون ) دربارة فرماندهي او مناقشه مي كنيد پيش از اين نيز دربارة فرماندهي پدرش حرفها زديد ، ولي او شايسته و لايق فرماندهي است چنانكه پدرش نيز لايق اين مقام بود . »
اسامه در صدد حركت بود كه پيك ام ايمن آمد كه حال پيغمبر سخت شده و مرگ آن حضرت نزديك شده و بدين ترتيب اسامه و همراهانش توقف كردند .
سخنان پيغمبر ( ص ) و رفتار آن حضرت در روزهاي آخر عمر همه حكايت از اين داشت كه مرگ خود را نزديك مي داند و با گفتار و كردار از مرگ خود خبر مي دهد .
حال پيغمبر روز به روز بدتر مي شد و حضرت براي اينكه تب و حرارت بدنش تخفيف يابد و بتواند براي وداع با مردم به مسجد برود دستور داد هفت مشك آب از چاه هاي مختلف مدينه بكشند و بر بدنش بريزند ، سپس دستمالي بر سر بسته و در حالي كه يك دست روي شانة اميرالمؤمنين ( ع ) و دست ديگرش را بر شانه فضل بن عباس گذارده بود به مسجد آمد و بر منبر رفته فرمود :
« اي گروه مردم نزديك است كه من از ميان شما بروم پس هر كس امانتي پيش من دارد بيايد تا به او بپردازم و هر كس به من وام و قرضي داده مرا آگاه كند . اي مردم ميان خدا و بندگان چيزي نيست كه سبب وصول خير يا دفع شري شود جز عمل و كردار ، سوگند بدانكه مرا به حق به نبوت برانگيخته ، رهايي ندهد كسي را جز عمل نيك و رحمت پروردگار و من كه پيغمبر اويم اگر نافرماني او را بكنم هر آينه به دوزخ مي افتم ! بار خدايا آيا ابلاغ كردم !؟ »
آن گاه از منبر فرود آمده نماز كوتاهي با مردم خواند سپس به خانة ام سلمه رفت و يك روز يا دو روز در اتاق ام سلمه بود ، سپس عايشه پيش ام سلمه آمد و از او درخواست كرد آن حضرت را به اتاق خود ببرد و پرستاري آن حضرت را خود به عهده گيرد . همسران ديگر آن حضرت نيز با اين پيشنهاد موافقت كرده و حضرت را به اتاق عايشه بردند .
چون روز ديگر شد حال پيغمبر سخت شد و ازحال رفت و ملاقات با آن حضرت ممنوع گرديد . چون به حال آمد فرمود : « برادر و يار مرا پيش من آريد » و دوباره از حال رفت . ام سلمه برخاست و گفت : علي را نزدش بياوريد كه جز او را نمي خواهد ، از اين رو به نزد علي ( ع ) رفته او را كنار بستر آن حضرت آوردند . چون چشمش به علي افتاد اشاره كرد و علي پيش رفت و سر خود را روي سينة پيغمبر ( ص ) خم كرد .
رسول خدا ( ص ) زماني طولاني با او به طور خصوصي و در گوشي سخن گفت و در اين وقت دوباره از حال رفت . علي ( ع ) نيز برخاست و گوشه اي نشست . سپس از اتاق آن حضرت خارج شد . چون از علي ( ع ) پرسيدند : « پيغمبر با تو چه گفت ؟ » فرمود :
« هزار باب علم به من آموخت كه هر بابي هزار باب ديگر را بر من گشود . به چيزي مرا وصيت كرد كه ان شاءالله تعالي بدان عمل خواهم كرد . »
و چون حالت احتضار و هنگام رحلتش فرا رسيد به علي ( ع ) فرمود :
« اي علي سر مرا در دامن خود گير كه امر خدا آمد و چون جانم بيرون رفت آن را به دست خود بگير و به روي خود بكش ، آن گاه مرا رو به قبله كن و كار غسل و نماز و كفن مرا به عهده بگير و تا هنگام دفن از من جدا مشو » .
و بدين ترتيب علي ( ع ) سر آن حضرت را به دامن گرفت و پيغمبر از حال رفت .
رحلت رسول خدا ( ص ) در روز دوشنبه بيست و هفتم ماه صفر اتفاق افتاد ، و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شريف آن حضرت گذشته بود . علي ( ع ) جنازه را غسل داد و حنوط و كفن كرد . سپس به تنهايي بر او نماز خواند ، آن گاه از خانه بيرون آمده و رو به مردم كرد و گفت :
- « همانا پيغمبر در زندگي و پس از مرگ امام و پيشواي ماست اكنون دسته دسته بياييد و بر او نماز بخوانيد . »
در همان اتاقي كه پيغمبر از دنيا رفته بود قبري حفر كرده و همانجا آن حضرت را دفن كردند . سپس اميرالمؤمنين علي ( ع ) داخل قبر شد و بند كفن را از طرف سر باز كرد و گونة مباك رسول خدا ( ص ) را روي خاك نهاد و لحد چيده خاك روي قبر ريختند و بدين ترتيب با يك دنيا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا ( ص ) را در خاك دفن كردند . (1)
پي نوشت :
(1) به نقل از كتاب خلاصه زندگاني حضرت محمد(ص)
تاليف:سيد هاشم رسولي محلاتي
تلخيص:محمدرضا جوادي
پي نوشت :
1- الطوسى، الامالى، ص600 شماره و ص572/ اصول كافى ج1، ص340.
2- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار (مؤسسه الوفاء، بيروت، الطبعة الثانيه، 1403 ه - 1983م)، ج22، ص479 به نقل از رضى بن على بن الطاووس، صص 8 - 21 و 27 و 28.
3- اصول كافى، ج2، حديث شماره4.
4- همان.
5- بحارالانوار، ج22، ص493 به نقل از الطرف، 42 و 43 و 45.
6- بحارالانوار، همان، ص483.
7- همان، ص482، ح شماره30.
8- همان، ص484، ح شماره 31، به نقل از الطرف 29 - 34.
All By:www.namehamin.blogfa.com
خواستگار شيفته محمد(ص)
محمدرضا تقيدخت رهقي
فصلي است اين در نام و نشانِ زني از قبيله قريش، از خانواده «خويلد بن اسد بن عبدالعزّي بن قصّي بن کلاب». اين «قصّي بن کلاب»، جدّ چهارم پيامبر است و پدر «عبدمناف» و «عبدمناف»، پدر هاشم و او پدر عبدالمطلب پدر بزرگ محمد(ص) و چنين است كه خديجه، با چند واسطه، دختر عموي محمد(ص) است و گاه اگر يکديگر را پسر عمو يا دختر عمو ميخوانند، هم از اين روست.
«اسد بن عبدالعزّي»، جدّ پدري خديجه است؛ دانشمندي اهل فضل و جوانمردي در عِداد آنها که «حلفالفضول» را پيمان بستند و بزرگي از بزرگان آنها. «ورقه بن نوفل بن اسد» نيز پسر عموي خديجه است؛ دانشمندي متفکر که در جستجوي حقيقت، آخرالامر در سلک دانشمندان مهم مسيحيت درآمد و مسيحيتشناس مكه شد؛ به نقلي، هرچند در پايان عمر اسلام آورد و «ورقه» مشاور و همراه هماره خديجه است و خديجه ... .
زندگي گذشتهاش نيز تا همراه شدن با محمد (ص) خواندني است؛ تاجري با شوکت و مقام، که به نقل تاريخ جمال و کمالي به تمام داشت، هشتاد هزار شتر، کالاي تجارياش را به اطراف ميبردند و چهارصد غلام و کنيز، امور خانه و کارش را سامان ميدادند. خانهاي با شکوه با جلالي ارجمند و بارگاهي سبز از حرير و ابريشم بر بام آن که پذيراي خستگان و ميهمانان بود و چه ناچيز بود ثروت ابوجهل و «عقبه بن ابي معيط» و «صلت بن ابي يهاب» و ابوسفيان و... در پيش مظاهر ثروت خديجه و شايد همين بود که بارها به خواستارياش کس فرستادند و جواب نشنيدند. اينک اين خديجه و خويش و تبارش.
دانشمند يهودي گفت: «از پيشِ خانهات جواني ميگذرد، کس فرست تا او را بياورد». کس فرستادند و آورد محمد(ص) را در جامه ساده نوجواني، رو به جوان شدن. گفت: «پيراهنت را کنار بزن» و کنار که زد، گفت: «بنگر مهر نبوت را و اين جوان را که ختم کننده سنت نبوت است». حد نداشت شگفتي خديجه از سخن ميهمان و «ورقه» پسر عمويش که گواه اين مدعا شد، پذيرفت و دانه مهري در قلبش نشست.
کاروان تجاري شام آماده حرکت بود و نمايندگان خديجه در جستجوي جوانان «مضاربه کار» تا نقدي به امانت گيرند و تجارت كنند به شراكت بهره. خبر رسيد كه محمد (ص)، امين است و راست کردار. پيشنهاد از سوي خديجه رفت و پاسخ مثبت كه بازگشت، محمد(ص) شد همکار و همراه کاروان تجاري خديجه و در مسير، ابرهايي که در گرما بر سر محمد ميايستادند و سايه ميانداختند، پيش چشم همه کاروانيان بودند. «ميسره» سرپرست کاروان غلامان خديجه، راز ابرهاي سايهافکن را بر وي باز كه ميگويد، نادانسته بر مِهر محمد ميافزايد در سينه خديجه و خديجه کس ميفرستد اين وقت، تا پسر عمو بيايد و محمد(ص) كه ميآيد، راز ميگشايد خديجه که: «به خاطر آنچه ميدانم و نميدانم، شيفته توام. اينک اين خواستاريِ عاشقانه من».
و محمد(ص)، به خجلت و شتاب ميرود و حمزه را و بعض كسان ديگر را ميفرستد به سراغ و خواستاري متقابل. به خانه «خويلد بن اسد» پدر خديجه. اينها همه سخن «ابن هشام» است در «سيره» و باز به نقل وي، وقتِ آن، پانزده روز يا دو ماه پس از سفر تجاري شام و مجلس عروسي چنان باشکوه بر پا ميشود که مکه، کمتر به خود ديده؛ با جشن و سوري زيبنده ثروت و مکنت خديجه.
و چه طعنها به خديجه که با اين مكنت چرا به كلفت انداختي خود را و به ازدواج با يتيمي تن سپردي بيبهره از دنيا... و طعن مطعونان ادامه دارد، تا بيست سال به روايتي و در شب تولد زهرا (س)، خديجه کس ميفرستد تا زنان بيايند به رسم و کس نميآيد و پاسخ كه: اينك اين پاداش آن مخالفت و آن ازدواج نادرست.
...و بعد قصه وحي و اسلام و آيين تازه و نخست زني که ميپيوندند به پيامبر، خديجه و «دومين مسلمان»، لقبي که زيبنده اوست.
سالها ميگذرد از قصه ميهمان دانشمند يهودي و آن نخستين دانه محبت، اينک درخت مهري است ريشه دوانده در عمق وجود خديجه. ثروتي که افتخارش بود، به پاي همين مهر ميرود و صرف گسترش خواست الهي محمد(ص) ميشود و زيبا سخن محمد(ص) که: «هيچ مالي چون ثروت خديجه من را ياري نرساند». و نه مال و ثروت، تنها، که خديجه ميشود شريک غمها و تسليبخش دردهاي محمد(ص). در مشکلات يارياش ميرساند و در غمها به صبورياش ميخواند و با علي(ع)، همراه و ملازم همواره اوست و شمشير علي(ع)، به قولِ اشهر قائلان، در کنار ثروت خديجه است که معني مييابد و اسلام، گويا به اين هر دو، استوار ميشود.
سالهاي سخت تر، درميرسد و مصيبت و مشکل، بارش مداومي است از آسمان خشك شبه جزيره بر بام اين خانواده کوچک، بر جانپناهي که فخر زنان مکه، براي محمد (ص) فراهم کرده است. محمد(ص) سخت با دشمنانش درگير است و خديجه و علي نزديکترين کسان به او و چارهسازان او در مشکلات. اسلام روزهاي سخت خود را ميگذراند تا ريشه بزند در خاکِ جهلخيز و شور جزيرهالعرب و از اين نهال، درختي برگ گيرد و باري دهد... و خديجه هست و هميشه هست در کنار محمد(ص)؛ گاه اگر به ستردن خاکي باشد از چهرهاش و گاه اگر به نهادن مرهمي باشد بر صورت و بازوي زخمياش و همه همراهي با عشق و همه همدلي با شور و شيفتگي و خواستاري.
خواستاري تا آن حد عميق که همراه ميکند ثروتمندترين زن مکه را در ايام کهولت به همراهي محمد(ص) در تبعيدِ طاقت سوزِ شِعب.
و شِعب جايي، درهاي در اطراف مکه با همه دوريها و سختيها و اينگاه، خديجه، در وقت 63 سالگي است يا 65 سالگي. سه سال و به نقلي چهار سال ماندن در شعب، جوانان را به فراخناي مرگ و ضعف، تحليل ميبرد، چه باشد تا پيراني را مثل خديجه و ابوطالب. حصر که ميشکند، خديجه و ابوطالب، هر دو رنجورند و مريض، و هر دو در بستر ميافتند. دو ماه که ميگذرد از پايان حصر، ابوطالب رخت به ديار ديگر ميکشد و پاسي پس از او، خديجه نيز به پايان همراهياش با محمد(ص) ميرسد از پس 25 سال. و اين وقت، دهم رمضان سال دهم هجري است؛ سالي که محمد(ص) «عامالحزن» نامش مينهد و سال حزن و اندوه و تنهايي بيحدّ محمد(ص) است.
خديجه که ميرود و به ابوطالب ميپيوندد، محمد(ص) دو بازوي قدرتمند خويش را از دست ميدهد و دريغگويي دريغاگويانش سودي ندارد؛ چه، آنها که از خوف آن دو يارِ رفته زبان بسته بودند، بر محمد(ص) زبان ميگشايند و محمد(ص) ميماند و طعن طاعنان و زهر حسد حاسدان و چه بزرگ است سوگ محمد(ص) در «عامالحزن».
حالا در دامنه کوه «حجون» در قبرستان «معلّي» که بعدها به نام ابوطالب نام يافت، دو قبر هست با فاصلهاي شايد از دو متر کمتر، که وقتِ تاريخ آنها، به «عامالحزن» محمد(ص) ميرسد؛ به سال دهم هجرت. و آن دانه مهر که در ديدار اول جوان سادهپوش قرشي در قلب خديجه نشست، اکنون با تاريخش، در يکي از اين دو خفته است... دور از روزهاي همراهي با پيامبر و دور از مدينه و گنبدي که ياد محمد(ص) را در صبح سفيد مدينه منتشر ميکند. حالا کوه «حجون» روزهاي خديجه را در بر ميگيرد و شب مكه بر تنهايي او ميمويد... اينك اين سرنوشت آفتابي امّ الزهرا، خديجه کبري... .
----------------------
نام: خديجه
لقبها: مبارکه، طاهره، کبري، غرّا (ارجمند)
کنيهها: امّهند، امّالمومنين، امّالزهرا
پدر: خويلد بن اسد، تولد: 55 سال پيش از بعثت/ مکه
رحلت: دهم رمضان سال دهم بعثت/ مکه
محل دفن: قبرستان معلّي (ابوطالب) در دامنه کوه «حجون» در شمال مکه
فرزندان: قاسم، عبدالله، رقيه، زينب، امّکلثوم و فاطمه زهرا (س).
By:www.namehamin.blogfa.com
«فلما اختار اللّه لنبيه [صلى اللّه عليه و آله] دار انبيائه و ماؤى اصفيائه، ظهر فيكم حسيكة النفاق، و سمل جلباب الدين، و نطق كاظم الغاوين و نبغ خامل الاقلين و هدر فنيق المبطلين، فخطر فى عرصاتكم، و اطلع الشيطان رأسه من مغرزه، هاتفا بكم، فالفاكم لدعوته مستجيبين ،و للغرة فيه ملاحظين، ثم استنهضكم فوجدكم خفافاً و احمشكم فالفاكم غضاباً، فوسمتم غير ابلكم، و اوردتم غير شربكم، هذا و العهد قريب، و الكلم رحيب، و الجرح لما يندمل، و الرسول لما يقبر، ابتداراً زعمتم خوف الفتنة،
«الا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين» فهيهات منكم؟ و كيف بكم؟ و انى تؤفكون؟ و كتاب اللّه بين اظهركم امروره زاهرة [ظاهرة] و اعلامه باهرة، و زواجره لايحة، و او امره واضحة، قد خلفتموه و راء ظهوركم ارغبة عنه تريدون؟ ام بغيره تحكمون؟ بئس للظالمين بدلا.
«و من يتبع غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرين»
ترجمه:
اما هنگامى كه خداوند سراى پيامبران را براى پيامبرش برگزيد، و جايگاه برگزيدگانش را منزلگاه او ساخت، ناگهان كينههاى درونى و آثار نفاق در ميان شما ظاهر گشت، و پرده دين كنار رفت، و گمراهان به صدا درآمدند، و گمنامان فراموش شده سربلند كردند، نعرههاى باطل برخاست و در صحنه اجتماع شمابه حركت در آمدند.
شيطان سرش را از مخفيگاه خود بيرون كرد و شما را به سوى خود دعوت كرد، وشما را آماده پذيرش دعوتش يافت و منتظر فريبش!
سپس شما را دعوت به قيام كرد و سبكبار براى حرك يافت! شعلههاى خشم و انتقام را در دلهاى شما بر افروخت، و آثار غضب در شما نمايان گشت.
و همين امر سبب شد بر غير شتر خود علامت نهيد، و در غير آبشخور خود وارد شويد، - و به سراغ چيزى رفتيد كه از آن شما نبود و در آن حقى نداشتيد و سرانجام به غصب حكومت پرداختيد-.
در حالى كه هنوز چيزى از رحلت پيامبر نگذشته بود، زخمهاى مصيبت ما وسيع و جراحات قلبى ما التيام نيافته، و حتى هنوز پيامبر(ص) به خاك سپرده نشده بود.
بهانه شما اين بود كه «مى ترسيم فتنهاى برپا شود!»
و چه فتنهاى از اين بالاتر كه در آن افتاديد؟ و همانا دوزخ به كافران احاطه دارد.
چه دور است اين كارها از شما!
راستى چه مىكنيد؟ و به كجا مىرويد؟
با اينكه كتاب خدا قرآن در ميان شماست، همه چيزش پرنور نشانه هايش درخشنده، نواهيش آشكار، اوامرش واضح، اما شما آن را پشت سر افكندهايد!.
آيا از آن روى برتافتهايد؟ يا به غير آن حكم مىكنيد آه كه سمتكاران جانشين بدى را براى قرآن برگزيدند.
و هركسى آئينى غير از اسلام را انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران است.
تفسير:
1- حركتهاى مشكوك و خطوط انحرافى
بانوى اسلام(س) در اين بخش از سخنان به بازماندگان احزاب جاهلى و منافقين اشاره مىكند كه در زمان حيات پيامبر(ص) عرصه بر آنها تنگ شده بود و سر در لاكهاى خود فرو برده، و در لانههاى خود خزيده بودند.
اما ناگهان اين حشرات الارض با مرگ پيامبر خدا(ص) از لانهها سر برآوردند، و خفاشانى كه در برابر مهر فروزنده وجود پيامبر(ص) تاب خودنمائى نداشتند بازيگران ميدان شدند!، و حركتهاى مشكوك آغاز شد و خطوط انحرافى آشكار گشت و بازيگران سياسى وارد معركه شدند!
2- گروهى به دعوت شيطان لبيك گفتند!
انده عميق دختر پيامبر(ص) از اينجا شروع مىشود كه چگونه جمعيت كثيرى به دعوت شيطان لبيك گفتند، و به آواى شوم جغدها به حركت در آمدند، آلت دست منافقان كور دل، و حزب شيطان شدند، و با اينكه هنوز آب كفن پيامبر(ص) نخشكيده بود و صداى اذان مؤذنش در گوش و بانگ تكبيرش در دلها طنين افكن بود، حركتهاى ارتجاعى آغاز شد.
غير از ساده لوحان و بيمار دلان، گروه ديگرى به عنوان اينكه مىترسيم اگر سخنى بگوئيم اختلاف و نفاقى روى دهد، مهر سكوت بر لب زدند، و تماشاگر صحنه شدند، و يا با آن هماهنگى كردند، تا اختلافى بروز نكند در حالى كه اين خود بزرگترين اختلاف و انحراف بود!
3- پناه به قرآن بريد
فاطمه(س) اين منادى الهى سپس بر آنها بانگ مىزند كه كجا هستيد؟ و به كجا مىرويد اى راه گم كردهها؟ گوئى سخن پدرش پيامبر(ص) را به خاطر مىآورد كه:
«اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن فمن جعله امامه قاده الى الجنة و من تركه خلفه ساقه الى النار!»
«هنگامى كه فتنههاى همچون پردههاى شب ظلمانى به شما روى آورد بايد به سايه قرآن پناه بريد آن كس كه قرآن را پيش روى خود دهد- و از آن پيروى كند- به بهشتش رهبرى كند، و آن كه آن را پشت سر افكنده به دوزخش مىراند»
بر آنها فرياد مىزند كه قرآن را رها نكنيد، اوامر و نواهى آن روشن است، و دستورهائى را كه براى مسأله خلافت بعد از پيامبر(ص) داده آشكار است، پيش بينى لازم را براى بعد از رحلتش كرده، و چيزى در پرده ابهام باقى نگذارده است.
4- هشدار به اصحاب و ياران پيامبر(ص)
بانوى اسلام(س) اين فريادگر زمان، به آنها هشدار مىدهد كه اگر يادگار بزرگ پيامبر(ص) «قرآن» را رها كنيد، و دست به دامان غير آن بزنيد، و افكار ناتوان خود را بر تعليمات اسلام مقدم بداريد، و به بهانه مصلحت انديشىها يا جلوگيرى از فتنهها خود را حاكم بر قرآن بدانيد، نه محكوم فرمان آن، زيان بزرگى دامان شما را خواهد گرفت.
آتش فتنه در جامعه شما هرگز خاموش نخواهد شد، و از آنچه مىترسيد در آن واقع مىشويد، روح اسلام از ميان شما رخت بر مىبندد و جز قشرى بى مغز، و ظاهرى بى محتوا چيزى باقى نخواهد ماند.
آيت الله مكارم شيرازى
--------------------------------------------------------------------------------
1. قرآن كريم، سوره توبه، آيه .49
2. قرآن كريم، سوره آل عمران، آيه .85
پي نوشت :
سايت بلاغ